از نام تو پرکنم … - کافه تنهایی

از نام تو پرکنم …

دستم
به تو که نمی رسد،
فقط حریف واژه ها می شوم !
گاهی،
هوس می کنم،
تمام کاغذهای سفید روی میز را،
از نام تو پرکنم …
تنگاتنگ هم،
بی هیچ فاصله ای !!
از بس،
که خالــی ام از تو …
از بس،
که تو را کـم دارم …
آخر مگرکاغذ هم،
زندگی می شود ؟

دسته بندی : مطالب عاشقانه
بازدید : 798
برچسب ها :
اشتراک مطلب :
اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در توييتر اشتراک گذاري در گوگل پلاس اشتراک گذاري در فیس نما ايميل کردن اين مطلب

  • گلبهار :

    غرور را دوست دارم!
    گاهی غرور آخرین تکیه گاه است
    وقتی همه چیزت را باخته ای!
    غرور همچون نقابی‌ست که به پشتوانه اش می توانی
    تصویر درهم ِ ویرانی‌ات را پنهان کنی!

    … تو هیچ چیز از من نمی دانی
    نمی دانی چه قدر سخت است
    در برابر آن همه زیبایی تو
    سیل نگاهم را پشت سد غرورم مهار کنم و
    نقش کسی را بازی کنم که برایش
    بود و نبود تو
    خالی از اهمیت است!
    تو بهتر از هر منتقدی می توانی تشخیص دهی
    که بازیگر خوبی هستم یا نه؟!

    “مصطفی زاهدی”

  • گلبهار :

    تو به قولِ غزل از ماه کمی ماه تری
    تو از این شاعر بی قافیه آگاه تری

    در شب چشم تو من خواب عجیبی دیدم
    خواب دندان زدنِ سرخیِ سیبی دیدم

    سرخی سیب نجیبی که مرا عاشق کرد
    دلش از دستِ من و دستِ نچیدن دق کرد!

    غزل از چشم شما روی دلم می بارد
    یک نفر نیست که این فاصله را بردارد؟

    همنفس، بیشتر از فاصله ها تنهاییم
    من و تو، هر دو زمین خورده یک رویاییم

    تن تو کوه تلنبار علایق شده است
    سر این کوه پلنگی ست که عاشق شده است.

    “شهراد میدری”

  • گلبهار :

    وقتی تو نیستی، شادی کلام نامفهومی ست
    و “دوستت می دارم” رازی ست که در میان حنجره ام دق می کند
    و من چگونه بی تو نگیرد دلم،
    اینجا که ساعت و آیینه و هوا به تو معتادند؟
    (حسین منزوی)

  • گلبهار :

    تو را باید بلند دوست داشت
    مثل کوه؛ کوه هایی که برف نوک قله شان را هیچ آفتابی آب نمی کند.
    مثل آرزو؛ آرزوهای کودکانه ای که هیچ یاسی کمرنگشان نمی کند.
    مثل جاده؛ جاده ای که مسیرش تویی.
    مثل موهات؛ موهات که کنارشان می زنی و روز می شود.
    تو را باید بلند دوست داشت.
    (محسن حسینخانی)

  • گلبهار :

    هر چه با خود داشتم از من گریزان می رود –
    پرویز ناتل خانلری

    هر چه با خود داشتم از من گریزان می رود
    راحت دل می رود، دل می رود، جان میرود
    بامدادان خوشدلی یار سفر بربست و رفت
    اینک امید از پی اش زار و پریشان می رود
    بام و روزن نیز گویی پر گرفت از شوق آه
    کوی و برزن می خزد بر خاک و بی جان می رود
    باد را اینک سرود از دور می آید بگوش
    زار می خواند به ره کاین می رود، آن می رود
    میروم کز همدمی یابم نشان وز ماتمم
    سایه پیشاپیش من افتان و خیزان می رود
    هر چه گرد خویش می بینم وفاداری نماند
    ای شب غم پایدار اکنون که جانان می رود

  • گلبهار :

    به رویدادى بزرگ محتاجم
    اتفاقى که بى خبر باشد
    کاش وقتى به خانه برگشتم
    کفش هاى تو پشت در باشد.
    مژگان عباسلو


  • :tk :td :ss :se :sd :s :q :pr :n :lv :gm :flr :ej :df :d :cs :cn :cl :ck :c :bk :be :ay :ag :_ :-d :)) :)

    موضوعات

    آخرین نوشته ها

    

    آخرین دیدگاه ها

    طراحی و اجرا
    تمامی حقوق محفوظ می باشد
    آنلاین