آنوقت دیگر چه فرق می کند... - کافه تنهایی

آنوقت دیگر چه فرق می کند…

عاشقانه

گاهی
شلوغی پیاده رو بهانه ی خوبیست
که دست های کسی را برای همیشه گم کنی
درست در لحظه ای که تکه ای از دوستت دارم هنوز
در دهانت است ..

آنوقت دیگر چه فرق می کند
بر پیاده روهای خلوت همیشه باران ببارد
یا دست هایت را به هر که نشان می دهی به جا نیاورد ؟

او با تمام رهگذران بی تفاوت از کنارت می گذرد
با تمام مسافران چمدان می بندد
و هر روز با اولین قطار صبح آنقدر دور می شود
که تمام مزارع قهوه هم نتوانند
حرفی در دهان فنجان ها بگذارند ..

{ لیلا کردبچه }

بازدید : 958
برچسب ها : ,
اشتراک مطلب :
اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در توييتر اشتراک گذاري در گوگل پلاس اشتراک گذاري در فیس نما ايميل کردن اين مطلب

  • گلبهار :

    شب و سکوت و سه ‎تاری که لال مانده، منم
    بیا کمى بنوازم ، بیا کمى بزنم !

    نه چنگ شور و جنونى ، نه پنجه گرمى
    اسیر غربت بى انتهاى خویشتنم

    و در میان کویرى که باغ نامش بود
    به زخم زخم تبر شاخه شاخه مى شکنم

    دوباره می نگرم نقش خویش را بر آب
    چنان غریبه که باور نمى کنم که منم

    ببین چه بر سرم آورده عشق و با این حال
    نمى توانم از این ناگزیر دل بکنم

    چنان زلال تو را تشنه‏ ام در این دوزخ
    که از لهیب عطش گر گرفته پیرهنم

    غزل غزل همه ام را وداع مى کنم آه
    به دست آتش و بادند پاره هاى تنم

    سکوت مى وزد و در کنار تنهاییم
    نشسته‏ ام به تماشاى شعله ور شدنم

    مجال پرزدنم نیست ، بعد از این شاید
    به آسمان برسد امتداد سوختنم ..

    { احمدرضا الیاسی }

  • گلبهار :

    به نابودی کشوندیم تا بدونم ، همه بود و نبود من تو بودی ..
    بدونم بی تو تنهام هرچی باشم ، بی تو هیچم ،
    بدونم فرصت بودن تو بودی ..

    همه دنیا بخواد و تو بگی نه ، نخواد و تو بگی آره ، تمومه
    همین که اول و آخر تو هستی ، به محتاج تو ، محتاجی حرومه

    پریشون چه چیزا که نبودم ، دیگه میخوام پریشون تو باشم
    تویی که زندگیمو آبرومو ، باید هر لحظه مدیون تو باشم

    فقط تو می تونی کاری کنی که، دلم از این همه حسرت جدا شه
    به تنهاییت قسم تنهای تنهام ، اگه دستم تو دست تو نباشه ..

    { افشین یدالهی }

  • گلبهار :

    به من نفس بریده ، حجم دستاتو عطا کن
    تو شب شیشه ای غم ، دلمو آسه صدا کن

    همه شب صورت ماهت توی خوابم می درخشه
    این تویی که رنگ چشات ، منو زندگی می بخشه

    بیا دستامو بیامیز به شب قشنگ رویا
    منو از حال غریبم پر بده رو بال ابرا

    رو لبام مرده ترانه ، خفه شد فرصت فریاد
    اما چشای ظریفت ، هنوزم نرفته از یاد

    وقتی نیستی قاب چشام ، سرد و بارونی و خیسه
    اگه باز فرصتی بـاشه ، دلم از تو می نویسه

    تو عبور سخت مقصد ، دست تو یه پل رنگی
    برسون منو به مقصد ای نهایت یه رنگی ..

    { سمیه رضایی اصل }

  • گلبهار :

    دو عالم شد ز یاد آن سمن سیما فراموشم
    به خاطر آنچه می‌گردید، شد یکجا فراموشم

    نمی‌گردد ز خاطر محو ، چون مصرع بلند افتد
    شدم خاک و نشد آن قامت رعنا فراموشم

    چه فارغبال می‌گشتم درین عالم، اگر می‌شد
    غم امروز چون اندیشهٔ فردا فراموشم ..

    { صائب تبریزی }

  • گلبهار :

    کاش من هم ، همچو یاران ، عشق یاری داشتم
    خاطری می خواستم یا خواستاری داشتم

    تا کشد زیبا رخی بر چهره ام دستی ز مهر
    کاش ، چون آیینه، بر صورت غباری داشتم

    ای که گفتی انتظار از مرگ جانفرساتر است !
    کاش جان می دادم اما انتظاری داشتم

    شاخه ی عمرم نشد پر گل که چیند دوستی
    لاجرم از بهر دشمن کاش خاری داشتم

    خسته و آزرده ام ، از خود گریزم نیست، کاش
    حالت از خود گریزِ چشمه ساری داشتم

    نغمه ی سر داده در کوهم، به خود برگشته ام
    که به سوی غیر خود راه فراری داشتم،

    محنت و رنج خزان این گونه جانفرسا نبود
    گر نشاطی در دل از عیش بهاری داشتم

    تکیه کردم بر محبت، همچو نیلوفر بر آب
    اعتبار از پایه ی بی اعتباری داشتم

    پای بند کس نبودم، پای بندم کس نبود
    چون نسیم از گلشن گیتی گذاری داشتم

    آه، سیمین ! حاصلم زین سوختن افسرده است
    همچو اخگر دولت ناپایداری داشتم ..

    { سیمین بهبهانی }

  • گلبهار :

    امشب تمام خویش را از غصه پرپر میکنم
    گلدان زرد یاد را با تو معطر میکنم

    تو رفته ای و رفتنت یک اتفاق ساده نیست
    ناچار این پرواز را این بار باور میکنم

    یک عهد بستم با خودم وقتی بیایی پیش من
    یه احترام رجعتت من ناز کمتر می کنم

    یک شب اگر گفتی برو دیگر ز دستت خسته ام
    آن شب برای خلوتت یک فکر دیگر میکنم

    صحن نگاهت را به روی اشتیاقم باز کن
    من هم ضریح عشق را غرق کبوتر میکنم

    شعریست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو
    یک روز من این شعر را تا آخر از بر میکنم

    گر چه شکستی عهد را مثل غرور ترد من
    اما چنان دیوانه ام که با غمت سر میکنم

    زیبا خدا پشت و پناه چشمهای عاشقت
    با اشک و تکرار و دعا راه تو را تر میکنم ..

    { مریم حیدرزاده }

  • گلبهار :

    بگو بهار نیاید دلم بهاری نیست
    ببین که در رگ احساسم عشق جاری نیست

    تو از حقیقت اعجاز عشق می گفتی
    کدام عشق که جز کهنه زخم کاری نیست

    هجوم بی کسی و بی قراری و تشویش
    و فرصتی که به حال خودم گذاری نیست

    لبم صریح ترین آیه تبسم بود
    و حال سهم دلم جز به سوگواری نیست

    چه قدر فاصله روییده بین بودنمان
    که تا همیشه از این فاصله فراری نیست

    مرا نرفته کنار خودم پیاده کنید ..
    به مقصد من و تو ـ ما شدن ـ قطاری نیست

    { الهام خوش دل }

  • گلبهار :

    فکر کن
    یک مرگ
    چه قدر می تواند
    شیرین باشد ،
    که از آن سمتِ خیابان
    مرا به نام کوچک بخوانی و
    ترمزِ ناگهانِ راننده یِ تاکسی
    پایان این عاشقانه را
    رقم بزند …

    { محمدرضا صالحی }

  • گلبهار :

    همه ی این حرف ها
    همه ی این شعر ها و ُ ترانه ها
    همه ی این استعاره وُ کنایه ها
    می خواهند جوری که به روی من نیاورند
    جوری که ، کسی اشکهای مرا نبیند
    جوری که غرورم زیر سوال نرود
    خودشان را به تو برسانند
    نفس نفس زنان
    با صدای خفه و گرفته ای از ته حنجره
    آهسته و پنهانی
    دم گوشت بگویند :
    ” دلم . تنگ ِ . توست . بی . معرفت !
    کجایی ؟ ”

    { ف الف ض لام }

  • گلبهار :

    تو
    بوته‌ای گل‌سرخ ؛
    من
    باغبانی ناشی !

    تا تو بخواهی بشکفی
    من هزار زخم خورده‌ام ..

    { رضا کاظمی }

  • گلبهار :

    من را کشیده ای !
    نه بر بوم
    به آتش . . .

    { سیدمحمد مرکبیان }

  • گلبهار :

    کاش
    خوب نگاهش می کردم
    چشم‌هایش را به یاد ندارم
    و رنگ صدایش را
    کاش خوب گوش می‌کردم ..
    من از تمام او
    دست کوچکش را به خاطر می‌آورم
    آن پرنده‌ی سفید را
    که بی‌تاب رفتن بود
    دستم را که باز کردم
    برای همیشه پرید ..

    { رسول یونان }

  • گلبهار :

    گاهی، دوستت دارم‌هات
    بیهوده و غم‌انگیز است ..
    همانند دویدن‌ها
    برای جبران گل به خودی !

    { زانیار برور }

  • گلبهار :

    گشنه ی یک شعرم
    شعری که مرا به خانه برگرداند
    به پیش از سرگیجه و اندوه
    به انسان ما قبل درد
    از خواب زندگی پریده رنگم
    که پای بیداری مرگ نشسته ام
    گشنه ی یک شعرم
    وعده ی ناچیزی
    که مرا از من بگیرد
    و چنان گل های پیچیده ی مریم در تشت
    پیش روی آفتاب پهنم کند ..

    { سیدمحمد مرکبیان }

  • گلبهار :

    برگردی
    دیگر سیاهی چشمانت
    به رنگ موهای من نمی آید!
    اما برگرد…!

    { جواد نوروزی }

  • گلبهار :

    تصور کن که :
    در زمستان قطب شمال
    پا برهنه راه بروی
    این پا را
    قطع هم نکنی
    دگر ، پا نمی شود
    مثل دلِ سیاه من
    که بعد از عشق تو
    دل نمی شود !

    { علی درویش }

  • گلبهار :

    دعاهای سحر گویند می‌دارد اثر ، آری
    اثر می‌دارد اما کِی شب عاشق سحر دارد ؟

    { وحشی بافقی }

  • گلبهار :

    به پای هم پیر نشدیم …
    تو هنوز مثل روز رفتنت ،
    و من …
    حالا دیگر
    می توانی
    دخترم باشی … !

    { کامران رسول زاده }

  • گلبهار :

    ز آشنایی ما عمر ها گذشت و هنوز
    به دیده منت آن جلوه نخستین است

    نداد بوسه و این با که می توان گفتن ؟
    که تلخکامی ما ز آن دهان شیرین است ..

    { رهی معیری }

  • گلبهار :

    نی قصه ی آن شمع چو گل بتوان گفت
    نی حال دل سوخته دل بتوان گفت

    غم در دل تنگ من از آن است که نیست
    یک دوست که با او غم دل بتوان گفت ..

    { حافظ }

  • گلبهار :

    کشتن آدمی
    راههای ساده ی بسیاری دارد
    به صلیب کشیدن
    بالای دار بردن
    زنده زنده به گور کردن
    و این اواخر
    اتاق های گاز

    اما راه دیگری هم هست
    یک راه آرام :
    اینکه خوب باشی
    آنقدر خوب
    که کسی
    از نبودن تو
    بمیرد ..

    { بابک فرهادنیا }

  • گلبهار :

    به چه زبانی با تو سخن بگویم
    با شعر
    با قصه های تاریخی
    با تصنیفهای کوچه و بازار
    تویی که چون آهوان می گریزی
    من دامی ندارم
    من خودم صید گیسوان تو گشته ام
    به هر زبانی می گویم تو نمی شنوی
    به در
    به دیوار
    به سنگ
    به آهن
    سوگند می خورم
    نام تو را در آسمان دیده ام
    به چشم
    به ابرو
    به لب
    به گیسو
    قسم ات می دهم
    پاسخی به گریه های من بده ..

    { نزار قبانی }
    :flr :flr :flr

    مهربون گفتی شعرای این شاعرو دوس داری اینو بهت تقدیم میکنم :flr

  • گلبهار :

    همین شکلی بمان
    با همین شال گردن
    با همین اخم
    همین غرور
    همین کم محلی ها
    به شکایت شعرهای من گوش نکن
    می ترسم عوض شوی ،
    و من شعری برای گفتن نداشته باشم …

    { زهرا طراوتی }

  • گلبهار :

    تو با جوانی من آمدی ، جوان باشی
    بهار عمر منی ، کاش بی خزان باشی

    زبان دل به دعایت گشوده ام شب و روز
    که ماهروی بمانی و مهربان باشی

    تو در سیاهی شب شعله ی سپیده دمی
    ز باد فتنه ی ایام در امان باشی

    چو ابر ، گریه کنان رفتم از برابر تو
    که خواستم به صفا ، رشک آسمان باشی

    تو خود زلال تر از اشک چشمه ای ، ای ماه
    چرا نه آینه ی دلشکستگان باشی

    در آسیای جهان گرد پیری ام به سر است
    تو ، ای عزیز سیه موی من ! جوان باشی

    گذشت روز و شبم غم فزود و شادی کاست
    تو کاش بی خبر از گردش زمان باشی

    دعای “نادر”ت از چشم بد نگه دارد
    بیا که نوگل این مرغ صبح خوان باشی ..

    { نادر نادرپور }

  • گلبهار :

    مرغ محبتم من ، کی آب و دانه خواهم
    با من یگانگی کن ، یار یگانه خواهم

    شمعی فسرده هستم ، بی عشق مرده هستم
    روشن گرم بخواهی سوز شبانه خواهم

    افسانه محبت ، هر چند کس نخواند
    من سر گذشت خود را ، پر زین فسانه خواهم

    بام و دری نبینم ، تا از قفس گریزم
    بال و پری ندارم ، تا آشیانه خواهم

    تا هر زمان به شکلی ، رنگی بخود نگیرم
    جان و تنی رها از ، قید زمانه خواهم

    می آنقدر بنوشم ، تا در رهت چو بینم
    مستی بهانه سازم ، گم کرده خانه خواهم ..

    { رحیم معینی کرمانشاهی }

  • گلبهار :

    چگونه بی تو بگویم که هر چه بادا باد
    که می‌کند غم عشق تو ریشه از بنیاد

    چقدر سر به هوایی و سرکش و مغرور
    به سرو تکیه زدم قامتش فریبم داد

    تو باد بودی و من برگ دیر فهمیدم
    هزار برگ خزان می‌‌روند اگر بر باد

    انار کال درختان پناه‌شان شاخه‌ست
    انار تا برسد شاخه می‌رود از یاد

    همیشه میوه‌ی شیرین به خاک می‌افتد
    مرا نچیدی و این میوه از دهان افتاد

    چه بی‌ثمر به دل سنگ تیشه می‌کوبم
    عوض شده‌ست زمانه عوض شده فرهاد

    میان عشق و اسارت هزار فرسنگ است
    که هر که دل به کسی داد می‌شود آزاد ..

    { شیما شاهسواران احمدی }

  • گلبهار :

    بنال ای نی که من غم دارم امشب
    نه دلسوزو نه همدم دارم امشب

    دلم زخم است از دست غم یار
    هم از غم چشم مرهم دارم امشب

    همه چیزم زیادی میکند حیف
    که یار از این میان کم دارم امشب

    چو عصری آمد از در گفتم ای دل
    همه عیشی فراهم دارم امشب

    ندانستم که بوم شام غمگین
    به بام روز خرم دارم امشب

    برفت و کوره ام در سینه افروخت
    ببین آه دمادم دارم امشب

    به دل جشن و عروسی وعده کردم
    ندانستم که ماتم دارم امشب

    درآمد یار و گفتم دم گرفتیم
    دمم رفت و همه غم دارم امشب

    به امیدی که گل تا صبحدم هست
    به مژگان اشگ شبنم دارم امشب

    مگر آبستن عیسی است طبعم
    که بردل بار مریم دارم امشب

    سر دلکندن از لعل نگارین
    عجب نقشی به خاتم دارم امشب

    اگر رویین تنی باشم به همت
    غمی همتای رستم دارم امشب ..

    { استاد شهریار }

  • گلبهار :

    جز خنده های دختر دردانه ام بهام
    من سالهاست باغ و بهاری ندیده ام
    وز بوته های خشک لب پشت بامها
    جز زهر خند تلخ
    کاری ندیده ام

    بر لوح غم گرفته این آسمان پیر
    جز ابر تیره نقش و نگاری ندیده ام
    در این غبار خانه دود آفرین دریغ
    من رنگ لاله و چمن از یاد برده ام

    وز آنچه شاعران به بهاران سروده اند
    پیوسته یاد کرده و افسوس خورده ام
    در شهر زشت ما
    اینجا که فکر کوته و دیواره بلند
    افکنده سایه بر سر و بر سرنوشت ما

    من سالهای سال
    در حسرت شنیدن یک نغمه نشاط
    در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز
    یک چشمه یک درخت
    یک باغ پر شکوفه یک آسمان صاف
    در دود و خاک و آجر و آهن دویده ام
    تنها نه من که دختر شیرین زبان من
    از من حکایت گل و صحرا شنیده است

    پرواز شاد چلچله ها را ندیده است
    خود گرچه چون پرستو پرواز کرده است
    اما از این اتاق به ایوان پریده است
    شب ها که سر به دامن حافظ رویم به خواب
    در خوابهای رنگین در باغ آفتاب
    شیراز می شکوفد زیباتر از بهشت
    شیراز می درخشد روشن تر از شراب
    من با خیال خویش
    با خوابهای رنگین
    با خنده های دختردردانه ام بهار
    با آنچه شاعران به بهاران سروده اند
    در باغ خشک خاطر خود شاد و سرخوشم

    اما بهار من
    این بسته بال کوچک این بی بهار و باغ
    با بالهای خسته در ایوان تنگ خویش
    در شهر زشت ما
    اینجا که فکر کوته و دیواره بلند
    افکنده سایه بر سر و بر سرنوشت ما
    تنها چه میکند
    می بینمش که غمگین در ژرف این حصار
    در حسرت شنیدن یک نغمه نشاط
    در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز
    یک چشمه یک درخت
    یک باغ پرشکوفه یک آسمان صاف
    حیران نشسته است

    در ابرهای دور
    بر آرزوی کوچک خود چشم بسته است
    او را نگاه میکنم و رنج میکشم ..

    { فریدون مشیری }

  • گلبهار :

    گفتم به بلبلی که : علاج فراق چیست ؟
    از شاخ گل به خاک فتاد و تپید و مرد !

    { حزین لاهیجی }

  • گلبهار :

    گفتم عقلم
    گفت که حیران من است
    گفتم جانم
    گفت که قربان من است ..

    گفتم که دلم
    گفت که آن دیوانه
    در سلسله ی زلف پریشان من است ..

    { عبید زاکانی }

  • گلبهار :

    همیشه با منی ای نیمه ی جدا از من
    بریده باد زبانم ، چه ناروا گفتم
    تو نیمه نیستی ای جان ، تمام هستی منی
    اگر به قھر بگیرد ترا خدا از من
    چگونه بی تو توانم زیست ؟
    چگونه بی تو توانم ماند ؟
    چگونه بی تو سخن بر زبان توانم راند ؟
    همیشه در من بودی ، همیشه میخواندی
    صدای گرم تو در استخوان من میگشت
    همیشه با من بودی ، همیشه دور از من
    همیشه نام خوشت بر زبان من میگشت
    غروبگاهان ، در کوچه های خلوت شھر
    که بوی پیچک ، هذیان عاشقی میگفت
    تو در کنار من آهسته راه میرفتی
    و در کرانه ی چشمان کھربایی تو
    بھار ، در چمن سبز باغ ها میخفت
    شبی که باران در کوچه ها فرو میریخت
    تو میرسیدی و ، باران موی تو بر دوش
    ز موی خیس تو ، عطری غریب بر میخاست
    من از تنفس عطر غریب او ، مدهوش
    در آن خیابان ، شبھای سبز فروردین
    صدای پای تو و پای من طنین میبست
    نسیم ، بوسه ی ما را به آسمان می برد
    و سایه های من و تو ز روشنایی ماه
    چه نقشھا که در آیینه ی زمین میبست
    چه نیمه شبھا کز پشت شیشه های کبود
    ستاره ها را با هم شماره میکردیم
    و چون زبان من و تو ز گفتگو میماند
    نگاه میکردیم و اشاره میکردیم
    دو روز یا ده سال ؟
    نمیتوانم ، هرگز نمیتوانم گفت
    ازین خوشم که فروبست ریشه در دل ما
    گلی که از پس ده سال یا دوروز شکفت
    ز من مپرس که زمان چگونه گذشت
    که من حساب شب و روز را نمیدانم
    من از تو ، یک تپش دل جدا نمی مانم
    من از تو ، روی نخواهم تافت
    من از تو ، دل نتوانم کند
    تو نیز دانم کز من نمی بری پیوند
    همیشه با منی ای نیمه ی جدا از من
    مباد آنکه بگیرد ترا خدا از من

    { نادر نادرپور }
    :flr :flr :flr :flr :flr :flr :flr :flr
    تقدیم به نادیای عزیزم ♥♥♥♥♥

  • ارام :

    هستن یا نیستن تو
    دیگر چه فرقی می کند
    وقتی تو
    آنی که باید نیستی دیگر…
    دیگر وقتی هستی هم
    انگار که نیستی

  • ارام :

    من که دیگر نیستم حالا چه فرقی می کند؟
    بی حضور یک نفر،دنیا چه فرقی می کند؟
    لابه لای ازدحام این همه بود و نبود
    هستی ام با نیستی آیا چه فرقی می کند؟
    با شما هستم شمایی که مرا نشنیده اید
    با شما خانم و یا آقا چه فرقی می کند؟
    اینکه هرشب یک نفر از خویش خالی می شود
    واقعا در چشم آدم ها چه فرقی می کند؟
    من به هر حال آمدم تا با تو باشم مهربان
    واقعیت باش یا رویا چه فرقی می کند؟
    واقعیت باش،رویا باش یا اصلا نباش
    من که دیگر نیستم حالا چه فرقی می کند؟
    مهدی میچانی فراهانی


  • :bye: 
    :good: 
    :negative: 
    :scratch: 
    :wacko: 
    :yahoo: 
    B-) 
    :heart: 
    :flr 
    :-) 
    :whistle: 
    :yes: 
    :cry: 
    :mail: 
    :-( 
    :unsure: 
    ;-) 
     

    معادله امنیتی را تکمیل کنید ( به عدد ) :

     

    موضوعات

    بایگانی شمسی

    

    تقویم شمسی

    بهمن ۱۳۹۶
    ش ی د س چ پ ج
        اردیبهشت »
     1234567891011121314151617181920212223242526272829  
    طراحی و اجرا
    تمامی حقوق محفوظ می باشد