داستان زیبا بایگانی - کافه تنهایی

قضاوت اشتباه و عجولانه

قضاوت اشتباه و عجولانه

قضاوت اشتباه و عجولانه

مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده شک کرد که همسایه اش آنرا

دزدیده باشد.

برای همین،تمام روز او را زیر نظر گرفت.

متوجه شد که همسایه اش دزدی ماهر است، مثل یک دزد راه می رود ، مثل دزدی که چیزی را پنهان 

میکند، پچ پچ می کند، آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه

برگردد، لباسش را عوض کند، و نزد قاضی برود.

اما همین که واردخانه شد،تبرش را پیدا کرد.

زنش آن را جا به جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش

را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه میرود،حرف میزند،و رفتار

می کند…

 

موضوع :

لبخند بارانی

لبخند بارانی

لبخند بارانی

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و برمی‌گشت، با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان ابری بود، دختر بچه طبق معمول همیشه، پیاده به سوی مدرسه راه افتاد. بعدازظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت طوفان و رعد و برق شدیدی گرفت.

مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیلش به دنبال دخترش برود، با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شد و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد، اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده می‌شد، او می‌ایستاد، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد.

زمانی که مادر اتومبیل خود را کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار می‌کنی؟ چرا همین‌طور بین راه می‌ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی می‌کنم صورتم قشنگ به نظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد!

یادمان باشد هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی، خدا کنارمان است؛ پس لبخند را فراموش نکنیم!

دسته بندی : داستان کوتاه
موضوع :





موضوعات

بایگانی شمسی



تقویم شمسی

آبان ۱۳۹۶
ش ی د س چ پ ج
    اردیبهشت »
 123456789101112131415161718192021222324252627282930  
طراحی و اجرا
تمامی حقوق محفوظ می باشد