ممنون بابت خاطرات - کافه تنهایی

ممنون بابت خاطرات

وای چه زود گذشت ، واقعا ؟؟؟؟

چند سال فقط چند سال که بر می گردم عقب همه چی خیلی خوب بود ، یادش بخیر

یعنی این ایام تکرار نمیشه ؟

باورم نمیشه…

دسته بندی : کافه تنهایی ها
بازدید : 215
برچسب ها :
اشتراک مطلب :
اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در توييتر اشتراک گذاري در گوگل پلاس اشتراک گذاري در فیس نما ايميل کردن اين مطلب

  • گلبهار :

    مدیر جان چطورین حال و احوالتون..شما کجا بودین نبودین بهتون خوش گذشته نبودین یا حال ندار بودین…الان این دل نوشته س یا دلتنگی واسه ماها …..اون یکی مدیر کوش

    • کافه تنهایی :

      درود

      هر دوش ،
      دلم برا دوستای اینجا
      رفیقای بیرون از اینجا
      برای خاطرات شیرین گذشته تنگ شده ،

      یه مدت علیرضا جان با پست های قشنگش همرامون بود که خیلی وقته ازش خبری ندارم ،

      به امید خدای خوبم کافه به زودی مجددا فعال میشه.

  • گلبهار :

    زنده دل‌ها می‌شوند از عشق، مست
    مرده دل کی عشق را آرد به دست

    عشق را با نیستی سودا بود
    تا تو هستی، عشق کی پیدا بود

    عشق می‌جوید حریفی سینه چاک
    کو ندارد از فنای خویش باک

    عشق در بند آورد عقل تو را
    تا نماند در دلت چون و چرا

    عشق اگر در سینه داری الصلا
    پای نِه در وادی فقر و فنا

    عاشق و دیوانه و بی خویش باش
    در صف آزادگان درویش باش.‏

    “دکتر جواد نوربخش”

  • گلبهار :

    می و معشوق و گلزار و جوانی
    ازین خوشتر نباشد زندگانی

    تماشای گل و گلزار کردن
    می لعل از کف دلدار خوردن

    حمایل دستها در گردن یار
    درخت نارون پیچیده بر نار

    به دستی دامن جانان گرفتن
    به دیگر دست نبض جان گرفتن

    گه آوردن بهار تر در آغوش
    گهی بستن بنفشه بر بناگوش

    گهی در گوش دلبر راز گفتن
    گهی غم‌های دل پرداز گفتن

    جهان اینست و این خود در جهان نیست
    و گر هست ای عجب جز یک زمان نیست

    “نظامی گنجوی”

  • گلبهار :

    چه بگویم سحرت خیر؟ تو خودت صبح جهانی
    من شیدا چه بگویم؟ که تو، هم این و هم آنی

    به که گویم که دل از آتش هجر تو بسوخت؟
    شده‌ای قاتل دل؛ حیف ندانی که ندانی

    همه شب سجده برآرم که بیایی تو به خوابم
    و در آن خواب بمیرم که تو آیی و بمانی

    چه نویسم که قلم شرم کند از دل ریش ام
    بنویسم ولی افسوس نخوانی که نخوانی!

    من و تو اسوه ی عالم شده ایم باب تفاهم
    که من ام غرق تو و تو به تمنای کسانی

    به گمانم شده ای کافر و ترسا شده ای
    کآیتی از دل شیدای مسلمان تو نخوانی

    بشنو “صبح بخیر” از من درویش و برو
    که اگر هم تو بمانی غم ما را نتوانی

    “محمد صفوی”

  • گلبهار :

    آه، تاکی ز سفر باز نیایی، بازآ
    اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ

    شده نزدیک که هجران تو، ما را بکشد
    گر همان بر سرخونریزی مایی، بازآ

    کرده‌ای عهد که بازآیی و ما را بکشی
    وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ

    رفتی و باز نمی‌آیی و من بی تو به جان
    جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ

    وحشی از جرم همین کز سر آن کو رفتی
    گرچه مستوجب صد گونه جفایی، بازآ

    “وحشی بافقی”

  • گلبهار :

    مدیر همینجا بمونین هیچ جا صفای این کافه رو نداره من هرچی رو زیر و رو کردم جایی پیدا نکردم که مث اینجا باشه خصوصا این شبکه های اجتماعی که خیلی سرد و بی روحن..

    • کافه تنهایی :

      وجود کافه از شماهاست، به شخصه مدتیه خیلی کوتاهی کردم و بی لیاقتی خودم رو در کنار شما بودن ثابت کردم ،
      امیدوارم بازم کافه به روزای خوبش برگرده.

  • گلبهار :

    می گویند:
    “مردها در عشق
    قانون ساده ای دارند
    بخواهندت برایت می جنگند
    نخواهندت با تو می جنگند”

    اما من مردهایی را می شناسم
    که درست وقتی می خواهندت
    با تو و خودشان می جنگند
    آنقدر می جنگند
    تا از تو و خودشان
    ویرانه به جای بگذارند
    و کیست که ویرانه را دوست بدارد؟
    آن روز دیگر دوستت ندارند
    و می روند

    مردها چه دوستت بدارند چه ندارند
    یک روز یک جا سراغت را می گیرند
    یادت می افتند
    دلشان تنگ می شود…

    اما ما زن ها
    یک جور خاص عجیبیم
    دوست داریم
    دوست داریم
    دوست داریم
    دوست داشتنمان آرام است
    جنگی نیست
    نه برای به دست آوردن می جنگیم
    نه از دست دادن
    ما فقط در سکوت اتاق خوابمان
    برق چشم مردی را مرور می کنیم
    و چه باشد چه نباشد
    گرمای آغوشش را به خویش می پیچیم
    می مانیم، می سازیم و عشق می ورزیم

    اما
    اگر روزی خسته شویم
    و کاسه صبر حوصله ما لبریز
    یک شب
    دو شب
    سه شب
    بیدار می مانیم
    اشک می ریزیم
    دلتنگ می شویم
    و یک روز صبح بیدار می شویم
    و می بینیم عشق زندگی‌مان در قلبمان مرده است!

    از ِآن روز
    از آن لحظه
    دیگز فکر نمی کنیم
    دلتنگ نمی شویم
    سراغی نمی گیریم

    ما زن ها از یک روز به بعد تمام می شویم.

    “ناشناس”

  • گلبهار :

    لب بر لبت
    چنانت به درخت بچسبانم به دلتنگى
    که درخت شوى
    که رفتن اگر بخواهى
    نتوانى!
    که بمانى…

    “علیرضا روشن”

  • گلبهار :

    دلشوره دارم امشب، از عطرِ تن وُ پیراهنت
    دست مرا محکم بگیر، می ترسم از گُم کردنت

    ای عشق پنهانی! مرا تا پهنه ی رویا ببر
    مخفی در آغوشت ولی تا آخرِ دنیا ببر

    می لرزم اما لحظه را، با قصه قسمت می کنم
    پنهان ز چشمِ دیگران، دل را به اسمت می کنم

    آهسته در گوشم بگو، در شب تو می مانی وُ من
    افسانه های کهنه را تنها تو می دانی وُ من

    دست ِمرا محکم بگیر، می ترسم از گم کردنت
    دلشوره دارم امشب از عطر تن و پیراهنت

    “صنم نافع”

  • گلبهار :

    مدیر جان میشه مهربون رو هم برگردوند به کافه یادمه اونوقتا ازش ایمیل گرفتین خب بهش ایمیل بزنین به همین راحتی و خوشمزگی بگین من گفتم…یه برادر هم داشتیم ولی اسمش فراموش کردم متاسفانه هههه…خلاصه حیفه کافه از دست بره

    • کافه تنهایی :

      حقیقتش از باقی بچه ها اطلاعی ندارم و متاسفانه ایمیل ها رو هم ندارم ، احتمالا بچه ها یکی دو ماهی یه بار یه سر می زنن و می بینن خبری نیست و می رن

  • گلبهار :

    ننوازی به سرانگشت مرا ساز خموشم
    زخمه بر تار دلم زن که در آری به خروشم

    چون صدف مانده تهی سینه ام از گوهر عشقی
    ساز کن ساز غم امشب، که سراپا همه گوشم

    کم ز مینا نیم ای دوست که گردش بزدایی
    دست مهری چه شود گر بکشی بر بر و دوشم

    من زمین گیر گیاهم، تو سبک سیر نسیمی
    که به زنجیر وفایت نکشم هرچه بکوشم

    تا به وقت سحرم چون گل خورشید برویی
    دیده صد چشمه فرو ریخت به دامن شب دوشم

    بزمی آراسته کن تا پی تاراج قرارت
    تن چون عاج به پیراهن مهتاب بپوشم

    چون خم باده دراین شوق که گرمت کنم امشب
    همه شادی همه شورم، همه مستی همه جوشم

    تو و آن الفت دیرین، من و این بوسه شیرین
    به خدا باده پرستی، به خدا باده فروشم.

    “سیمین بهبهانی”

  • گلبهار :

    حسرتم چشم سیاه و گیسوان بور نیست
    عاشقی این روزها جز وصله ای ناجور نیست

    زخم‌های کهنه ام را مرهمی پیدا نشد
    همدمی دیگر برای این دل رنجور نیست

    هیچ کس درد مرا این روزها باور نکرد
    چاره ای دیگر بجز خوابیدنم در گور نیست

    هر که می آید دم از آزاد مردی میزند
    دار بسیار است، اما هیچ کس منصور نیست

    مَردم از ترس است، اگر خود را به کوری می زنند
    چشم وا کردم از این مردم، یکی شان کور نیست

    می شوم دلتنگ دیدار تو هر تنگ غروب
    گر چه غم بسیار، امّا شادی از ما دور نیست.

    “مجتبی رمضانی”

  • گلبهار :

    شاید عجیب بنظر برسد اما…
    زنی که در شب های کوتاه تابستان
    گوشه ی دنج رویاهایش می نشیند؛
    خیالت را می بافد
    نگاهت را می بافد
    و از عطر بی نظیر آغوشت
    گره کوری بر آرزوهایش می زند،

    می خواهد در یلدای بلند زمستان،
    تو را به تن کند
    تو را در آغوش بگیرد
    تو را نفس بکشد …

    راستش را بخواهی رفیق!
    خیالبافی
    تقدیر عاشقان است؛
    وگرنه این را همه می دانند
    هیچ زن عاقلی با
    بافتنی هایش به بدرقه تیرماه نمی رود …

    “ستایش رشیدی”

  • گلبهار :

    دریا هر شب در نهایت خود
    آنجا که افق معنا پیدا می کند
    ماه را در آغوش می گیرد
    زمین در انتهای پدیداریَش
    آنجا که چشم ها از کار افتاده می شوند
    بر آسمان بوسه می زند…

    من و تو که بیشتر از زمین و آسمان
    از هم فاصله نداریم!
    می خواهم به انتها برسم
    می خواهم در چشم همه بمیرم
    شاید
    در آغوشم بگیری…

    “مصطفی زاهدی”
    از کتاب: دست هایش بوی نرگس می داد

  • گلبهار :

    چه خوش صید دلم کردی
    بنازم چشم مستت را
    که کس مرغان وحشی را
    از این خوشتر نمی‌گیرد.

    “حافظ”

  • گلبهار :

    می‌شود من به هوای تو
    کمی مست کنم

    بوسه بر چشم تو و هرچه
    در آن هست کنم

    می شود چشم ببندی
    و نگاهم نکنی

    من خجالت نکشم
    آنچه نبایست کنم.

    “مسعود محمدپور”

  • گلبهار :

    جنگل یک شبه سقوط نمی کند
    خیلی زخم تبر خوردن ها
    خیلی بی هوا شکستن ها
    خیلی شبانه نعش درخت ها را بر دوش بردن ها…

    شاعر یک شبه سکوت نمی کند
    خیلی تنیده در حصارها
    خیلی وازَده از تکرارها…

    هیچ دلیلی
    جز نبودنت
    یک شبه دریا را
    کویر لوت نمی کند!

    “مریم نوابی نژاد”

    از کتاب: یک جنگل مداد حرف داشتم اگر ..

  • گلبهار :


    از تو دور شدم
    مثل ابر از دریا
    اما هر جا رفتم باریدم.

    “رسول یونان”

  • گلبهار :

    گر ز بی مهری مرا از شهر بیرون می‌کنی
    دل که در کوی تو می‌ماند به او چون می‌کنی؟

    “همایی نسائی”

  • گلبهار :

    رابطه هایی در زندگی هست که تو اسمش را نمی‌دانی!
    با وجود مبهم بودنش شیرین است
    نمی‌دانی تا کی ادامه دارد
    نه عهدی… نه پیمانی…
    فقط شیرین است !
    رابطه ای که در آن نه همخوابی وجود دارد
    نه چیزی به نام بوسه های عاشقانه
    اصلا چه کسی گفته رابطه از نوع عاشقانه اش فقط زیباست!؟
    آدم هایی را گاهی می‌بینم که از دو عاشق هم به هم وابسته ترند
    از دو عاشق هم عاشق ترند!
    می‌توانی درک کنی؟
    دوستی که دوستی اش دنیا دنیا ارزش دارد
    دوستی که آغوشش به وسعت آسمان‌ها آرامش دارد…
    وای اگر به هر دلیلِ بی دلیلی، بخواهد تمام شود!

    ” نیلوفر اسلامی “

  • گلبهار :

    هیچ گاه
    نفهمیده ام
    دوست داشتن چرا این همه
    غم انگیز است!؟

    هیچ گاه
    نمی‌فهمم
    چرا می‌گویند
    آدمها با قلب‌هایشان عاشق می‌شوند؛

    وقتی که من
    همیشه عشق را،
    در گلویم احساس می‌کنم…!

    “هستی دارایی”

  • گلبهار :

    می گویند
    آدمهای خوب به بهشت میروند
    اما من میگویم
    آدمهای خوب
    هرجا که باشند آنجا بهشت است …

    #فریدون_فرخزاد


  • :tk :td :ss :se :sd :s :q :pr :n :lv :gm :flr :ej :df :d :cs :cn :cl :ck :c :bk :be :ay :ag :_ :-d :)) :)

    موضوعات

    آخرین نوشته ها

    

    آخرین دیدگاه ها

    طراحی و اجرا
    تمامی حقوق محفوظ می باشد
    آنلاین