چشمان تو بهانه ی لبخند من شده اند … - کافه تنهایی

چشمان تو بهانه ی لبخند من شده اند …

35mm-art-autumn-boho-Favim.com-2732282

در لحظه هایی که روزهایم از شب تاریکترند،

خنده های تو خیال مرا روشن می کند

چشمان تو بهانه ی لبخند من شده اند …

دسته بندی : مطالب عاشقانه
بازدید : 1687
برچسب ها : , , ,
اشتراک مطلب :
اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در توييتر اشتراک گذاري در گوگل پلاس اشتراک گذاري در فیس نما ايميل کردن اين مطلب

  • گلبهار :

    ممنونم بابت پستای زیباتون.خسته نباشی..طاعاتتون قبول حق..

    • کافه تنهایی :

      سلام و درود
      انتخابی از متن های دیدگاه هایی خوب شما و سایر دوستانه کهبیسار زیباست و چه خوبه اگر در قالب پست ارسال شه :flr

      ممنون :flr

      در پناه حق پاینده و موفق باشید

  • گلبهار :

    می شود از عشق تو دیوانه شد دیوان نوشت
    صد غزل از آن نگاه و دیده و مژگان نوشت

    هرچه زیباروی اگر در محفلی گردند جمع
    می شود اسم تو را در صدر این خوبان نوشت

    نازنینا! چشم ما مهمان بکن بر یک نظر
    ورنه باید این دل آباد را ویران نوشت

    آب اگر ریزی به مژگان و چکد بر صورتت
    می توان زیبایی این صحنه را باران نوشت

    کاش می شد چند واحد درس عشق
    تا به دانشگاه چشمان شما مهمان نوشت

    نازنین زیبای من قدری به من نزدیک شو
    دل که بردی! می توان جان را به تو قربان نوشت

    یک نگاه مست و یک لبخند شیرین تو را
    می توان در جنگ با هر درد، پشتیبان نوشت

    عشق تو همچون گل سرخ بهار است ای عزیز
    می توان آیا به این گل، قلب ما گلدان نوشت؟

  • گلبهار :

    دیشب به یاد روی تو تنها گریستم
    تنهای بی امید چه شبها گریستم
    از چنگ غم بخلوت اندیشه های عشق
    بردم پناه و بی تو در آنجا گریستم
    سر می کشد چوشعله تمنای او ز دل
    زین جانگذاز درد تمنا گریستم
    پنهان نمی شود چکنم؟ ماجرای عشق
    در عشق او نهانی و آشکار گریستم
    یکروز خنده زد دلم از گرمی امید
    عمری ز سرد مهری دنیا گریستم
    روشن نشد ز بخت سیاهم چراغ عمر
    امروز از سیاهی فردا گریستم
    آتش زدند بر دل من ، تا که همچو شمع
    یکجا بسوختم دل و یکجا گریستم
    کوتاه بود عمر من و عمر گل ، دریغ
    (پروانه) سان به خنده گلها گریستم

    علیرضا میثمی…..
    حکیمانه

  • مریم :

    تو نه مهتاب و نه خورشید و نه دریایی.
    تو همان ناب ترین جاذبه ی دنیایی.
    تو پر از حرمت بارانی و چشمت خیس است.
    حتم دارم که تو از پیش خدا می ایی.
    مثل اشعار اهورایی باران پاکی.
    و به اندازه ی لبخند خدا زیبایی.
    خواستم وصف تو گویم همه در یک رویا.
    چه بگویم که تو زیباتر از ان رویایی.
    مثل یک حادثه ی عشق پر از ابهامی.
    و گرفتار هزاران اگر و امایی.
    ای تو ان ناب ترین رایحه ی شعر بهار.
    تو مگر جام شرابی که چنین گیرایی?
    عاشقی را چه نیاز است به توجیه و دلیل.
    که تو ای عشق همان پرسش بی زیرایی!.

  • گلبهار :

    بی تو می رفتم،
    می رفتم،
    تنها،
    تنها…
    و صبوری مرا
    کوه تحسین می کرد…

    “حمید مصدق”

  • گلبهار :

    شب چشم هایت
    بهترین بهانه برای گم شدن است.
    اصلا” لازم نیست چیزی بگویی
    تو همین که پلک می زنی
    یعنی همه چیز !

    من در تاریکی محض هم
    با صدای نفس هایت عاشقی می کنم !
    نگران هیچ چیز نباش
    همچون نسیم به گیسوی تو پیچیدن
    عادت دست های من است،
    این خانه در و پنجره می خواهد چکار ؟

    تو فقط آرام بگیر
    به خدا هیچ اتفاق ناگواری
    تلخ تر از یک شب، بی تو
    سحر کردن نیست

    ناز بانو
    دوستم داشته باش
    همه ی عمر بیداری می کشم
    جای تو در آغوش این مرد هزار سال دیگر هم
    هنوز جای توست
    نگاه کن من زیباترین لباسهایم را فقط به خاطر تو نپوشیده ام …

    { امیر ساقریچی }

  • گلبهار :

    الهی دردهایی هست که به هیچ گوشی نمیتوان گفت

    گفتنی‌هایی هست که هیچ قلبی محرم آن نیست…

    الهی تلاش‌هایی هست که جز به مددتو ثمر نمی‌بخشد

    تغییراتی هست که جز به تقدیر تو ممکن نیست

    دعاهایی هست که جز به آمین تو اجابت نمی‌شود

    الهی قدم‌های گمشده‌ای دارم که تنها هدایتگرش تویی

    افکار آشفته‌ای دارم، که تنها سامان دهنده‌اش تویی

    الهی مرا تو دعا کن

    برای من تو دعا کن

  • ویلان :

    ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺭﯾﭽﻪ ﺑﺒﯿﻦﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡﻋﻤﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﺟﻠﻮﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡﻋﻘﺐ ﮐﺸﯿﺪﻧﺖ ﻋﻤﺮﻡ ﺭﺍ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﺪﭼﻮﻥ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﺩﺭ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﻬﺎﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺭﺍﻓﻘﻂ ﺗﻮ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﯽﮐﻪ ﻗﺼﻪ ﻫﺎ ﺭﺍﺳﺖ ﻧﮕﻔﺘﻨﺪ ﺩﺭ ﺑﺎﺭﻩ ﯼ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥﺣﺪﺍﻗﻞ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﯼ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮﻣﻨﯽ ﮐﻪ ﺳﺨﺖ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﻭ ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﺪﺗﻬﺎﺳﺖ ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﯽ!

  • گلبهار :

    لبخند به لبهای شما حک باد…
    غمهای شما همواره اندک باد…
    این عید که سرشار ز لبخند خداست،
    بر وسعت جانتان مبارک باد.

    عیدتان مبارک باد.

  • گلبهار :

    تو
    راز فصل ها را می دانی
    وقتی پائیز؛
    آهنگ رنگ رنگ موهایت.
    تابستان؛
    التهاب سرخ لبانت.
    زمستان؛
    سپیدی شانه های برفی ات.
    و بهار؛
    قرار با اطلسی ها
    در مردمک چشمان توست…

    “رسول رضایوف”

  • گلبهار :

    تو ظریفی
    مثل گل‌دوزی یک دختر عاشق
    که دل‌انگیزترین گل‌ها را
    روی روبالشی عاشق خود می‌دوزد .
    با تو بودن خوب‌ست
    تو چراغی، من شب
    که به نور تو کتاب دل تو
    و کتاب دل خود را که خطوط تن تست
    خوش خوشک می‌خوانم
    تو درختی، من آب
    من کنار تو آواز بهاران را، می‌خندم و می‌خوانم
    می‌گریم و می‌خوانم .
    با تو بودن خوبست
    تو قشنگی
    مثل تو، مثل خودت
    مثل وقتی که سخن می‌گویی
    مثل هروقت که برمی‌گردی از کوچه به خانه
    مثل تصویر درختی در آب
    روی کاشانه، در چشمان منتظرم می‌رویی ..

    { منوچهر آتشی }

  • گلبهار :

    نه او با من
    نه من با او
    نه او با من نهاد عهدی ، نه من با او
    نه ماه از روزن ابری بروی برکه‌ای تابید
    نه مار بازویی بر پیکری پیچید
    شبی غمگین
    دلی تنها
    لبی خاموش
    نه شعری بر لبانم بود
    نه نامی بر زبانم بود
    در چشم خیره بر ره سینه پر اندوه
    بامیدی که نومیدی‌اش پایان بود
    سیاهی ‌ای ره را بر نگاه خویش می‌بستم
    و از بیراهه ها راه نجات خویش می‌جستم
    نه کس با من
    نه من با کس
    سر یاری
    نه مهتابی
    نه دلداری
    و من تنهای تنها دور از هر آشنا بودم
    سرودی تلخ را بر سنگ لب‌ها سخت می‌سرودم
    نوای ناشناسی نام من را زیر دندان‌های خود بشکست
    و شعر ناتمامی خواند
    بیا با من
    از آن شب در تمام شهر می‌گویند
    او با تو ؟
    ولی من خوب می‌دانم
    نه او با من
    نه من با او

    { نصرت رحمانی }

  • گلبهار :

    یک نفر باید باشد که
    بدون ترسِ ِ هیچگونه قضاوتی برایش همه چیز را تعریف کنی
    تمام حرف هایی که دارد آرام آرام درونت می گندد را به زبان بیاوری
    از آن حرف هایی که شب ها موقع خواب به بی رحمانه ترین شکل ممکن به سرت هجوم می آورند
    و رسالتشان این است که خواب را از تو بگیرند
    حرف هایی که وسط قهقهه هم اگر یادشان بیوفتی لال می شوی!
    یک نفر که وقتی تو دهن باز کردی نگوید آره می دانم، اصلا یک نفر باشد که هیچ چیز نداند
    یک نفر باشد در این دنیا که نصیحت را بلد نباشد…
    یک نفر که وقتی برایش تعریف میکنی که کارم دارد به جاهای باریک می کشد،
    پوزخند نزند، به شوخی نگیرد
    جدی بگیرد، خیلی هم جدی بگیرد،
    آنقدر که یک سیلی جانانه مهمانت کند و با تمام قدرت اش بزند زیر گوشت
    یک نفر که تجربه ی هیچ چیز را نداشته باشد،
    مثل همه ی آنهایی که خود را علامه دهر می دانند نباشد!
    وقتی که برایش تعریف میکنی دستپاچه شود، گوش بدهد،
    برایت فتوای ابوموسی اشعری صادر نکند،
    راه کار ندهد، فقط گوش کند ..
    یک نفر که بداند این چیزهایی که تو تعریف میکنی جواب منطقی ندارد،
    اصلا منطق در مقابل این حرف ها بیچاره است
    خیلی از آدم ها میخواهند حرف بزنند صرفا برای اینکه دردشان آرام بگیرد
    بعضی آدم ها درونشان روی کمربند زلزله است،
    گاهی حرف می زنند تا ویرانی زلزله درونشان را به تعویق بیاندازند
    حرف زدن گاهی مُسکن است،
    آدم ها گاهی حرف می زنند نه برای اینکه چیزی بشنوند، نه اینکه کمک بخواهند
    حرف می زنند که ویران نشوند
    حرف می زنند که آرام بگیرند
    مانند کسی که خود می داند چه روزی قرار است بمیرد، آرام می گیرند.
    به قول آن رفیقمان که می گفت :
    حرف هایی در دلم هست که حاضرم فقط به کسی بگویمشان که قرار است فردا بمیرد …
    همین.

    “پویان اوحدی”

  • گلبهار :

    فکر کن وقت تماشای تو باران بزند
    چک چک چتر تو در گوش خیابان بزند

    نفسم حبس شود عشق تو جرمم باشد
    ابر بین من و تو میله ی زندان بزند

    هیجان دارم و در سینه دلم می کوبد
    در ویران شده بگذار فراوان بزند

    برگ سبزی است بیا تحفه ی درویش کن این
    ناز چشمی که سراز ریشه ی انسان بزند

    موی من بحر طویلی است که دستت در آن
    موج خواهد شد اگر دست به طغیان بزند

    عشق مفهوم عجیبی است که در ذهن همه
    می تواند قدمی ساده و آسان بزند

    عشق یعنی غم یک قطره ی باران وقتی
    دل به دریا زده یک مرتبه توفان بزند

    عشق یعنی نفس سوخته آنجایی که
    سینه ی داغ نی آتش به نیستان بزند

    عشق یعنی غم برگی که دلش می خواهد
    به تن شاخه ای از فصل زمستان بزند

    عشق یعنی که زنی از هیجان شعر شود
    و هوایش به سر مرد غزلخوان بزند

    فکر کن چشم کسی حامله ی بغض تو بود
    فکر کن وقت تماشای تو باران بزند…

  • گلبهار :

    نام تو مرا همیشه مست می کند
    بهتر از شراب
    بهتر از تمام شعرهای ناب…!

    “فریدون مشیری”

  • گلبهار :

    بعضی ها را بدرقه کنید حتی اگر لایق بدرقه نباشند.. بدون کنار زدن پنجره.. بدون سربرگرداندن به عقب.. بعضی ها را بدرقه کنید و بگذارید به قلب هایی بروند در اندازه ی خودشان.. حتی اگر مطمئن باشید روزی با چشمانی وحشت زده و بی پناه بر خواهند گشت.. زخم های خاطراتشان را ببندید.. بودن های ناروایشان را بشویید.. غرور و دروغ و قضاوتشان را در چمدانشان بگذارید و بگذارید به هر کجا که باید بروند، بروند.. بگذارید در گذشته به جایی که به آن تعلق دارند آرام بگیرند.. برایشان گریه کنید.. سوگواری کنید.. و بدانید این از دست دادنی ضروری ست برای به دست آوردنی گران بها…

    “ناشناس”

  • sara :

    تاکی به تمنای وصال تو یگانه
    اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
    خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟
    ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
    جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
    رفتم به در صومعهٔ عابد و زاهد
    دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
    در میکده رهبانم و در صومعه عابد
    گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد

    یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه

    روزی که برفتند حریفان پی هر کار
    زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
    من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار
    حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار

    او خانه همی جوید و من صاحب خانه

    هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
    هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
    در میکده و دیر که جانانه تویی تو
    < مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

    مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

    بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
    پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
    عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
    یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

    دیوانه منم من که روم خانه به خانه

    عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
    دیوانه برون از همه آیین تو جوید
    تا غنچهٔ بشکفتهٔ این باغ که بوید
    هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید

    بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه

    بیچاره بهائی که دلش زار غم توست
    هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
    امید وی از عاطفت دم به دم توست
    تقصیر خیالی به امید کرم توست

    یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
    شیخ_بهایی

  • sara :

    می دانی با خیالت
    تا آسمان چندم پرواز کرده ام؟
    کاش بدانی
    بالهایم خسته نمی شوند
    آسمان را کم آورده ام……

  • sara :

    آمدم دربند
    تا یاد تو را تازه کنم
    آه
    دیگر
    بی تو این دربند هم
    دربند نیست .

    عمران_میری

  • گلبهار :

    خوش خلعتی است جسم ولی استوار نیست
    خوش حالتی است عمر ولی پایدار نیست
    خوش منزلی است عرصهٔ روی زمین دریغ
    کانجا مجال عیش و مقام قرار نیست

    دهلوی

  • گلبهار :

    یاد آن شاعر دلداده بخیر
    که دمادم میگفت …
    خبر آمد خبری در راه است…
    سرخوش آن دل که از آن آگاه است…
    ولی ای کاش خبر می آمد
    که خدا میخواهد
    پرده از غیبت مهدی زمان بر دارد
    پرده از روزنه ی عشق و امید…
    پرده از راز نهان بردارد
    کاش روزی خبر آید که تسلای دل خلق خدا
    از فراسوی افق می آید
    مهدی،آن یوسف گم گشته ی زهرا و علی…
    از شب هجر به کنعان دلم می آید…

    اللهم عجل لولیک الفرج

  • sara :

    کافه تنهایی هااااا
    دلم براتون تنگ شده خیلی تنگ شده خیلی

  • ویلان :

    سلام دوستان …
    چرا مدتی است کافه در سکوته !!! اتفاقی افتاده ؟؟؟!!!

  • mohammad :

    بایدخریدارم شویتامن خریدارت شوم ازجاندل ئارم شوی تاعاشق زارت شوم من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران اول بدام آرم توراآنگه گرفتارت شوم.

  • mohammad :

    من اشک سکوت مرده درفریادم. کارتون عالی

  • گلبهار :

    گاهی چه بی گناه ،دلت پیر می شود
    اینجا همان دمی است که زود دیر می شود
    گاهی به رغم تشنگی عشق ،عاقبت
    با حسرتی فقط ،عطشت سیر می شود
    گاهی همان دو چشم که رامت نموده بود
    بی رحم چون کمان کمانگیر می شود
    گاهی همان گلی که به دل پروراندیش
    خارش به سینه ات چه نفس گیر می شود
    گاهی که آرزوست بغل سازیش به مهر
    تنها سراب اوست که تصویر می شود
    گاهی نیایشت که فقط بهر وصل بود
    چون نیست قسمتت، به دلت تیر می شود
    گاهی صدای بارش باران که دلرباست
    با چتر تک سواره چه دلگیر می شود
    گاهی که ضرب و جمع به راهی نمی رسد
    من کم شوم زیار، چه تفسیر می شود
    گاهی مسیر عشق ،ز پیکار عقل و دل
    از تیزی و خطر، چو شمشیر می شود
    گاهی که منطقت ندهد پاسخت به دل
    باید نشست و دید ،چه تقدیر میشود
    « قیصر امین پور »

    از طرف نادیا….

  • گلبهار :

    با غمِ تنهایی ام دیگر مدارا کرده ام
    با خودم یک خلوتِ جانانه برپاکرده ام…

    آخرش یک شب گلوی بغض را خواهم گرفت
    من که هر شب گریه هایم را تماشا کرده ام…

    گفته بودم بی تو میمیرم خدایی راست بود
    چند وقتی هست هی امروز و فردا کرده ام..

    شعر بی چشمانِ تو در ذهن من خشکیده است
    این غزل را توی شالیزار پیدا کرده ام…

    من حواسم نیست از روزی که رفتی چند بار
    چند بار این دردِ سرکش را مداوا کرده ام….

    ادعایِ بی خیالی پیش این عاشق نکن
    من خودم یک عمر از این ادعاها کرده ام…
    ؟؟؟

    از طرف نادیا تقدیم به کافه

  • گلبهار :

    کافه چییییی کوشیننن چرا نیستین الوووووووو

    • کافه تنهایی :

      سلام خدمت شما

      مدت طولانی که سایت بروز نشده و اکنون متفاوت تر از گذشته به حضور شما عزیزان بازگشتیم

      توی این مدت بخش مدیریت سایت مشکل داشت و از طرفی سرمون کمی شلوغ بود و این ها دست به دست هم داد تا سایت برای این مدت بروز نشه از این بابت عذرخواهی می کنیم هرچند که فایده نداره

      از حمایت و همراهی شما و سایر عزیزان بسیار متشکریم

      به امیدخدا از این به بعد کافه بروزتر خواهد شد و ما در خدمت شما عزیزان خواهیم بود.

      باز هم از شما و همگی دوستان عذرخواهی می کنیم
      :flr

      ّ

  • گلبهار :

    سلام خیلی خوشحالم الان کافه بازه..خوشحالم بچه ها رو میبینم خصوصا سارایی عزیز.


  • :tk :td :ss :se :sd :s :q :pr :n :lv :gm :flr :ej :df :d :cs :cn :cl :ck :c :bk :be :ay :ag :_ :-d :)) :)

    موضوعات

    آخرین نوشته ها

    

    آخرین دیدگاه ها

    طراحی و اجرا
    تمامی حقوق محفوظ می باشد
    آنلاین