که زندانِ مرا بارو مباد - کافه تنهایی

که زندانِ مرا بارو مباد

دلنوشته

که زندانِ مرا بارو مباد

جز پوستی که بر استخوانم.

بارویی آری،

اما

گِرد بر گِردِ جهان

نه فراگردِ تنهاییِ جانم.

آه

آرزو! آرزو!

پیازینه پوستوار حصاری

که با خلوتِ خویش چون به خالی بنشینم

هفت دربازه فراز آید

بر نیاز و تعلقِ جان.

فروبسته باد

آری فروبسته باد و

فروبسته‌تر،

و با هر دربازه

هفت قفلِ آهن‌جوشِ گران!

آه

آرزو! آرزو!

[احمد شاملو]

بازدید : 436
برچسب ها :
اشتراک مطلب :
اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در توييتر اشتراک گذاري در گوگل پلاس اشتراک گذاري در فیس نما ايميل کردن اين مطلب

  • Mehraban :

    احساس‌می‌کنم
    در هر کنار و گوشه‌یِ این شوره‌زارِ یاس
    چندین هزار جنگلِ شاداب ناگهان
    می‌روید از زمین
    آه ای یقینِ گم‌شده ، ای ماهی‌یِ گریز
    در برکه‌هایِ آینه لغزیده تو به تو
    من آب‌گیرِ صافی‌ام
    اینک ! به سِحرِ عشق
    از برکه‌هایِ آینه راهی به من بجو

    “شاعر: احمد شاملو”

  • Mehraban :

    حضورت
    بهشتی‌ست
    که گریز از جهنم را توجیه می‌کند
    دریایی که مرا در خود غرق می‌کند
    تا از همه‌ی گناهان و دروغ
    شسته شوم

    “شاعر: احمد شاملو”

  • شوکران :

    ببینمت…
    گونه هایت خیس است…
    بازبااین رفیق نابابت…
    نامش چی بود؟
    هان!
    باران…
    بازبا“باران”قدم زدی؟
    هزاربارگفتم باران رفیق خوبی نیست برای تنهایی ها…
    همدم خوبی نیست برای دردها…
    فقط دلتنگی هایت راخیس وخیس وخیس ترمیکند…


  • :bye: 
    :good: 
    :negative: 
    :scratch: 
    :wacko: 
    :yahoo: 
    B-) 
    :heart: 
    :flr 
    :-) 
    :whistle: 
    :yes: 
    :cry: 
    :mail: 
    :-( 
    :unsure: 
    ;-) 
     

    معادله امنیتی را تکمیل کنید ( به عدد ) :

     

    موضوعات

    بایگانی شمسی

    

    تقویم شمسی

    بهمن ۱۳۹۶
    ش ی د س چ پ ج
        اردیبهشت »
     1234567891011121314151617181920212223242526272829  
    طراحی و اجرا
    تمامی حقوق محفوظ می باشد