پشت هیچستانم! - کافه تنهایی

پشت هیچستانم!

تنها و عاشق
به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم
پشت هیچشتان جایی است
پشت هیچستان رگهای هوا، پر قاصدهایی است
که خبر می آرند، از گل واشدۀ دورترین بوتۀ خاک
روی شن ها هم
نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپۀ معراج شقایق رفتند
پشت هیچسان، چتر خواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی
سایۀ نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می آیید
نرم وآهسته بیایید ، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من

[سهراب سپهری]

بازدید : 1192
برچسب ها : , ,
اشتراک مطلب :
اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در توييتر اشتراک گذاري در گوگل پلاس اشتراک گذاري در فیس نما ايميل کردن اين مطلب

  • saeed.mmm :

    مرسی به خاطر این مطالب

  • نیلوفر :

    ممنون از مطالب زیبا و آموزندتون :flr

  • فرشته :

    که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من…

    خیلی زیبا بود. ممنون

  • فرشته :

    گاهی وقتا…
    بعد از یک اتفاق…
    مثل یه بیمار تصادفی…
    اونقد داغی که نمی فهمی چه ضربه ای خوردی…
    چقدر دلت شکسته…
    چقدر ضعیف شدی…
    چقدر هر لحظه امکان داره زانوهات خم شه و بیفتی…
    فقط وقتی میفهمی که یهو بی دلیل صدای گریه ات پر میشه تو فضای تنهاییت…
    همین!

  • نیلوفر :

    قلمت را بردار ،
    بنویس از همه خوبیها ، زندگی , عـشق ، امیـــد
    و هر آن چیز که بر روی زمین زیبا است
    گل مــریــم ، گـل رز
    بنویس از دل یک عاشق بی تاب وصال
    از تـمنـــا بنویس
    از دل کوچک یک غنچه که وقت است دگر باز شود
    از غروبی بنویس که چون یاقوت و شقایق سرخ است
    بنویس از لبخند
    از نگاهی بنویس که پر از عشق به هر سوی جهان می نگرد
    قلمت را بردار ، روی کاغذ بنویس :

    زندگی با همه تلخی ها شیرین است …!!

  • ارام :

    ناراحتت کردم دم رفتن
    خواستم که نا امید بشی از من
    این عادلانه نیست می دونم
    ازم نپرس چطور می تونم
    یکم واست لازمه بی رحمی
    دلیلشو حالا نمی فهمی
    به بغض وادارم نکن انقد
    این گریه ها باشه برای بعد
    تو قلب من یه امپراطوره
    تسلیم میشه چون که مجبوره
    برو نباید مال من باشی
    خواهش نکردم این یه دستوره
    نفرین به این وجدان بیهودم
    ای کاش من خود خواه تر بودم
    غرور من این بار حق داره
    دنیا به من خیلی بدهکاره
    سکوت یعنی مرده فریادم
    باید تو رو از دست می دادم
    از من به تو پنجره ای وا نیست
    وقتی که خوشبختیت اینجا نیست
    مونا برزویی

  • ارام :

    دروغ می گویی…
    که دلت به بودنم خوش است…
    بود یا نبودم در روند زندگیت هیچ تاثیری ندارد…
    تو قلبت برای همه زد جز من

  • ارام :

    فرصت ما تموم شده..باید از این قصه بریم
    فرقی نداره من و تو..کدوممون مقصریم
    خاطره ها رو یادمه..لحظه به لحظه مو به مو
    هیچی رو یاد من نیار..اونقدر خرابم که نگو
    بد بودم و بدتر شدم..میرم با پاهای خودم
    میرم نمی دونم کجا..آخ کم آوردم بخدا
    دلگیرم از دست خودم..کاش عاشقت نمی شدم
    هر جوری می خواستم نشد..از غم یه ذره ام کم نشد
    من موندم و تنهایی هام..از دنیا هیچی نمی خوام
    عاقبت منو نگاه..اشتباه پشت اشتباه
    هر روز عاشق تر شدیم..تو عشق خاکستر شدیم
    سوختیم ولی به آرزومون نرسیدیم
    فقط گریه فقط عذاب..صد تا سوال بی جواب
    نه من نه تو از عاشقی خیری ندیدیم
    علی بحرینی

  • ارام :

    واسه ت چند تا شمع روی میز روشنه..کنارش یه شاخه رز صورتی
    یکم اون طرف تر منم که می خواد..تو رو داشته باشم به هر قیمتی
    پس پنجره فصل پاییزیه..داره دست تکون میده ابر سیاه
    هوا سرد و غمگین و بارونیه..درست مثل من توی این لحظه ها
    نمی دونی دلتنگی خیلی بده..نمی خوام ازت دور بشم بیش از این
    بیا بگذر از این همه فاصله..بیا ساعتی پیش قلبم بشین
    کنارم بشین با تو حالم خوشه..بذار عطر تو باشه تو این فضا
    بذار اون رز صورتی تازه شه..بذار که جدایی بشه رو سیا
    اعظم هاشمی

  • ارام :

    روی قلبی نوشته بودند شکستنی است مواظب باشید
    ولی من روی قلبم نوشته ام
    شکسته است راحت باشید…

  • گلبهار :

    ممنون بابت پست های قشنگی که گذاشتین…
    ——————————
    تو را
    در پیرهنم می جویم
    در خونم
    در آتش باغ هایم
    که درختانش قلم
    مه و بارانش کاغذند.

    تو را
    در صبحانه موسیقی می جویم
    وقتی که به نت های چکیدن آب در لیوانت
    خیره است
    در لرزش طیاره ها
    وقتی به نام تو برخورد می کنند.

    و تو را نمی یابم
    مگر هنگامی که در آینه ها خیره ام
    در گردبادی تیره از حنجره ها، سربازان، حاکمان
    و سکوت دستش را باز می کند
    تا آبی بنوشم که تو تقدیسش کرده یی.

    “شمس لنگرودی”

  • گلبهار :

    بارانی که سال‌ها پشت چشم‌هایم انبار شده بود
    عاقبت از نگاه آسمان بارید
    من ایستاده در صف زندگی بودم
    به خاطر چیزی که خدا می‌خواست

    و یکی از روی صندلی بلند شد و گفت:
    جای خالی … بفرمایید بنشینید
    و کسی دیگر به من یک چتر تعارف کرد
    چه غمگنانه بود…

    یک روز که باران می‌بارد
    مرا به دهکده‌ای دور می‌برند
    چتری روی سرم نگیرید
    بگذارید خیس باران شوم

    مگر می‌شود باران بیاید و ببارد و من خیس باران نشوم
    و شعری نگویم…

    “شهره روحبانی”

  • گلبهار :

    تنها
    هنگامی که خاطره ات را می بوسم
    درمی یابم دیری است که مرده ام
    چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره ی تو سردتر می یابم
    از پیشانی خاطره ی تو
    ای یار
    ای شاخه ی جدامانده ی من…

    “احمد شاملو”

  • گلبهار :

    سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

    سرها در گریبان است

    کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

    نگه جز پیش پا را دید ، نتواند

    که ره تاریک و لغزان است

    وگر دست محبت سوی کسی یازی

    به کراه آورد دست از بغل بیرون

    که سرما سخت سوزان است

    نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک

    چو دیدار ایستد در پیش چشمانت

    نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم

    ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

    مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

    هوا بس ناجوانمردانه سرد است … ای

    دمت گرم و سرت خوش باد

    سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

    منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم

    منم من ، سنگ تیپا خورده ی رنجور

    منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور

    نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم

    بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم

    حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

    تگرگی نیست ، مرگی نیست

    صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است

    من امشب آمدستم وام بگزارم

    حسابت را کنار جام بگذارم

    چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

    فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

    حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است

    و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده

    به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است

    حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است

    سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

    هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان

    نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین

    درختان اسکلتهای بلور آجین

    زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه

    غبار آلوده مهر و ماه

    زمستان است

  • گلبهار :

    آه آه از دل من
    که ازو نیست به جز خون جگر حاصل من

    زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش

    چه کنم با دل خویش؟

    چه دل مسکینی؟

    که غمین می شود اندر غم هر غمگینی

    هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه ی میش

    چه کنم با دل خویش؟

    در دلم هست هوس

    که رسد در همه احوال به درد همه کس

    چه امیری متمول چه فقیری درویش

    چه کنم با دل خویش؟

    طفل عریانی دید

    چشم گریانی و احوال پریشانی دید

    شد چنان سخت پریشان که مرا ساخت پریش

    چه کنم با دل خویش؟

    دیده گردید فقیر

    بهر نان گرسنه آنگونه که از جان شد سیر

    چه کنم؟ دل نگذارد که برم حمله بدو

    زارم از دست عدو

    بس که محتاط به بار آمده و دوراندیش

    چه کنم با دل خویش؟

    گر در افتم با مار

    نیست راضی دل من تا کشد از مار دمار

    لیک راضی است که از او بخورم صدها نیش

    چه کنم با دل خویش؟

    دارد این دل اصرار

    که من امروز شوم بهر جهانی غمخوار

    همه جا در همه وقت و همه را در همه کیش

    چه کنم با دل خویش؟

    از برای همه کس

    دل بی رحم در این دوره به کار آید و بس

    نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش

    چه کنم با دل خویش؟

  • گلبهار :

    بسکه از حیرت فرو ماندم به کار خویشتن
    کار خود کردم رها با کردگار خویشتن

    همچو گیسو، خانه بر دوشی سزاوار منست

    کز پریشانی گره بستم بکار خویشتن

    گردباد بی سر انجامم که از دیوانگی

    بر سر خود ریزم از حسرت غبار خوبشتن

    شمع بی پروانه را مانم که از بی همدمی

    هرچه دارم اشک میسازم نثار خوبشتن

    با چه امّیدی به رویای خزان دل خوش کنم؟

    من که از کنج قفس دیدم بهار خویشتن

    مستی من مستی می نیست شور عاشقیست

    سر نگیرم سر چو چشمت از خمار خویشتن

    هیچکس بر آتشم آبی نزد جز اشک من

    هم غم خویشم من و هم غمگسار خویشتن

    سینه ی من گور عشق و آرزوها بود و من

    روزگاری زنده بودم در مزار خویشتن

  • گلبهار :

    عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت

    حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت

    آفتابی زد و ویرانه ی دل روشن کرد

    لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت

    خیره شد چشم دل از جلوه ی مستانه ی او

    تا زدم چشم به هم مهلت دیدار گذشت

    برو ای ناصح مجنون ز پی کار دگر

    نقش بر آب مزن کار من از کار گذشت

    هرچه غم هست خدایا به دل من بفرست

    که بلای دل ما از کم و بسیار گذشت

    یاد آن صبح درخشنده که میگفت “عماد”

    عافبت مهر درخشید و شب تار گذشت

  • sara :

    بچه ها…..
    دلم واستون تنگ شده بود 🙁

    • گلبهار :

      سلام ساراییییییییییییییییی چطوری کافه سوت وکوره منم دلم گرفته دور هم جمع شین پس کجایین شماهااااا…تو که مجردی درس و مشقم الان به گمونم نداشته باشی بیشتر تر سر بزن من خیلی سرم شلوغه…….دلم واسه مهربون هم تنگ شده برادران هم نیستن لیلی هم نیس آرامو فکرکنم این اطراف دیدم 😀 دیگه اسما رو یادم نمیاددددددد آها فرشته هم هس خداروشکر

  • Mehraban :

    به سراغ من اگر می آیید
    دستتان می بوسم, من بسی تنهایم
    دیرگاهی است که در حصر تنم,
    منم و غم هایم.
    کاش پیدا بشود
    یک نفر که از ته دل خنده کند
    بدمد در دل من,
    مرده را زنده کند
    یک نفر, یک کس خاص
    که فقط
    فکر سودش نکند
    این دل غمزده را راه صعودش نکند
    اندکی هم بخورد, غم تنهایی من
    مردمان گوش کنید:
    دلم از پا افتاد.
    با شمایم, باشید
    اندکی همدم تنهایی من.
    به سراغ من اگر می آیید
    نرم و آهسته نیایید که شاید ترکی بردارد
    چینی محکم تنهایی من.

    “شاعر: سید مصطفی موسوی”


  • :bye: 
    :good: 
    :negative: 
    :scratch: 
    :wacko: 
    :yahoo: 
    B-) 
    :heart: 
    :flr 
    :-) 
    :whistle: 
    :yes: 
    :cry: 
    :mail: 
    :-( 
    :unsure: 
    ;-) 
     

    معادله امنیتی را تکمیل کنید ( به عدد ) :

     

    موضوعات

    بایگانی شمسی

    

    تقویم شمسی

    بهمن ۱۳۹۶
    ش ی د س چ پ ج
        اردیبهشت »
     1234567891011121314151617181920212223242526272829  
    طراحی و اجرا
    تمامی حقوق محفوظ می باشد