و عشق ... - کافه تنهایی

و عشق …

و عشق

و عشق
تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند
به امکان یک پرنده شدن

[سهراب سپهری]

بازدید : 1839
برچسب ها : , ,
اشتراک مطلب :
اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در توييتر اشتراک گذاري در گوگل پلاس اشتراک گذاري در فیس نما ايميل کردن اين مطلب

  • گلبهار :

    سلام کافه چی ممنونم واقعا تصویر و متن زیباس احسنت به این حسن انتخاب..موفق باشین..یاعلی
    ……………………………………
    در شعرهای من
    ممکن است
    ماه، راه شود
    و کوه، دریا
    اما درد
    کماکان
    همان است که بود.
    “علیرضا روشن”

  • گلبهار :

    یادت هست گفتی:
    مگر اینکه خواب داشتن مرا ببینی …!
    حالا که خواب هستم می توانم دستان تو را
    برای چند لحظه‌ای داشته باشم گلم؟!
    در خواب کجا برویم؟
    پارک یا خلوت‌ترین کوچه‌های شهر؟!
    نترس!
    درست است که ذوق مرگ شده ام، اما زود نمی بوسمت!
    زود مثل این شاه ماهی ندیده ها بغلت نمی کنم!
    اصلاً آنقدر مهربان می شوم که احساس امنیت کنی‌
    اصلاً کاری می‌کنم که خودت بگویی:
    پس دستانت کو به روی سرم؟!

    پرتت کنم به آسمان؟ جیغ بزنی… یواش می ترسم گلم !
    می‌ خواهی پا برهنه بدویم تا خود خدا؟!
    هدیه را کجا تقدیمت کنم؟!
    لابلای بنفشه‌ها یا لای شعر؟!
    اصلاً می خواهی برویم پیش سالمند‌ترین درخت شهر …

    دارم کم کم به داشتنت عادت می‌کنم، عجیب!
    کاش بیدار نشوم
    کاش هیچ‌گاه بیدار نشوم…!

    “بهرنگ قاسمی”

  • گلبهار :

    دلم یک ترانه ی غمگینِ خارجی می خواهد
    با زبانی که نمی فهمم چیست
    می خواهم به دردی که نمی دانم چیست
    زار زار گریه کنم.

    “بهرنگ قاسمی”

  • گلبهار :

    شب که می رسد از کناره ها
    گریه می کنم با ستاره ها
    وای اگر شبی ز آستین جان
    بَر نیاورم دست چاره ها
    هم چو خامُشان ، بسته ام زبان
    حرف من بخوان ، از اشاره ها
    قصه ی مرا ، بشنوی تو هم
    بشنوند اگر ، سنگ خاره ها
    ما ز اصل و اسب ، اوفتاده ایم
    ما پیاده ایم ، ای سواره ها !
    ای لهیب غم ! آتشم مزن
    خرمنم مسوز ، از شراره ها
    دور بسته را ، فصل خسته را
    دوره می کنم ، با دوباره ها

    { حسین منزوی }

  • گلبهار :

    در میانِ ازدحامِ این مردمِ غریب و دور
    دلخوشی ام تنها به توست ..
    قایقم باش
    دستم را بگیر
    ببٓرم با خود
    به آن دورِ دل انگیزی
    که شب ها
    بارها و بارها خوابش را می بینم …
    به سمتِ دریای مغرب
    که در امتدادِ ستاره ی سرخ است
    جایی که دریای اش آبی تر از همیشه است
    آن جا که میشود روی رنگین کمان سُر خورد
    روی ابرها نشست و پاها را آویزان کرد
    آن جا که نرده بانی، ختم میشود به ماه
    و حتی میشود زبانِ ماهی ها را فهمید
    و از نهنگ ها پرسید
    که چرا گاهی دسته جمعی، دل به ساحل میزنند !
    برویم جایی که دزدان دریایی یک چشم را
    با همان طوطیِ سخنگوی پلیدشان، ببینیم!
    بیا برویم،
    بیا شبانه
    که نور مهتاب کرانه ی دریا را روشن کرده است
    به آب بزنیم خودمان را
    سوار شویم بر بال موج ها
    و تا خودِ صبح
    ترانه ی دریانوردانِ اسکاتلندی را
    زمزمه کنیم… جان دل!
    بیا برویم جایی که دنیا فراموشمان کند
    جایی که فقط من باشم و تو
    و خدایی که هر صبح
    از لابلای آسمان آبی اش
    چشمک میزند به ما
    و به تمام دیوانگی هایی
    که اسم اش ” زندگیست … ”

    { روژین جلالی }

  • گلبهار :

    به مرگ می‌ماند عشق ؛

    ناغافل و برق‌آسا !

    هر وقت دلش بخواهد می‌آید !

    { رضا کاظمی }

  • sara :

    دل ِ من در شبِ گیسوی تو عاشق شد و مرد
    عشقِ او قصه ی فردای خلایق شد و مرد
    از همان لحظه کــه چشمانِ تـو را دید دلم
    آخـریــن ثانیه ی عمرِ دقایق شد و مرد
    بــر گــلِ روی تـو و موی تو دلباخته بود
    دلِ دلباخته بــیــمارِ علایق شــد و مرد
    دیـد چـون قصه ی هجرِ تو حقیقت دارد
    واله گـردیـد و پذیرای حقایق شد و مرد
    عاشق ارجان ندهد لایق معشوقش نیست
    (جلوه) جان داد به عشق تو و لایق شد و مرد                                                                                                                     “مهدی وحید دستجردی”

  • sara :

    سلام مدیر مرسی بابت پستهای زیبا :flr

  • اکرم :

    درود
    بهتون تبریک میگم وبتون خیلی عالی هست . خیلی لذت بردم.
    موفق باشید

  • الهه :

    آغوش تو که باشد
    مهربانی اش را می گویم،
    زمستان را هم به سخره می گیرم…
    بی هیچ ترس و تردیدی
    از این همه سرمایی که
    حتی نفس در سینه می خشکاند

  • گلبهار :

    چند روزی است که تنها به تو می اندیشم
    از خودم غافلم اما به تو می اندیشم

    شب که مهتاب درآیینه ی من می ر قصد
    می نشینم به تماشا به تو می اندیشم

    همه ی روز به تصویر تو می پردازم
    همه ی گریه شب را به تو می اندیشم

    چیستی ؟ خواب و خیالی ؟ سفری ؟خاطره ای ؟
    که دراین خلوت شب ها به تو می اندیشم

    لحظه ای یاد تو از خاطرمن خارج نیست
    یا درآغوش منی یا به تو می اندیشم

    اگر آینده به یک پنجره تبدیل شود
    پشت آن پنجره حتی به تو می اندیشم

    تو به حافظ به حقیقت به غزل دلخوش باش
    من به افسانه نیما به تو می اندیشم

    نه به اندیشه ی زیبا ،‌نه به احساس لطیف
    که به تلفیقی از این ها به تو می اندیشم

    تو به زیبایی دنیای که می اندیشی؟؟
    من که تنها، به تو تنها به تو می اندیشم

    { محمد سلمانی }

  • گلبهار :

    کسی خواهد آمد
    به این بیندیش
    هیچ پیامی آخرین پیام نیست
    و هیچ عابری آخرین عابر

    کسی مانده است که خواهد آمد
    باور کن
    کسی که امکان آمدن را زنده نگه میدارد ..

    { نادر ابراهیمی }

  • گلبهار :

    باید از رود گذشت،
    باید از رود
    اگر چند گِل آلود
    گذشت.
    بال افشانی آن جفت کبوتر را
    در افق می بینی
    که چنان بالابال
    دشت ها را با ابر
    آشتی دادند؟
    راستی آیا
    می توان رفت و نماند ؟
    راستی آیا
    می توان شعری در مدحِ
    شقایق ها خواند ؟

    { محمدرضا شفیعی کدکنی }

  • گلبهار :

    همه چیز از لمس نگاه او آغاز شد.
    نگاهی که با چشم هایش خرمن وجودم را به آتش کشید.
    انگار که کبریتی در یک خرمن متروکه روشن و آن را در مسیر باد های موسمی رها کنی.
    رهایش کنی تا انتهای جانش، آتش را تجربه کند.
    آنقدر بسوزد، که از میان شعله ها که نه. ..
    اما از میان خاکسترهای این خرمن قدیمی و متروکه،
    یک عاشق تمام عیار متولد شود.
    درست مثل ققنوسی که از میان شعله های آتش، زاده می شود.
    حالا به تمام این شعله های لعنتی، انحنای تن او را هم اضافه کنید.
    در میان آبشار موهایش که به گندمزاری رها شده می ماند،
    اگر زنده بیرون بیایم، می رسم به چشم هایش …
    چشم هایی که در یکی خورشید و در دیگری ماه را زندانی کرده بود!
    فقط مانده ام حیرت زده که در اوج این همه تضاد،
    چطور این همه زیبایی سحر کننده را سالها زندانی کرده است.
    شاید فقط به این خاطر که یک روز من را دیوانه…
    دیوانه که نه … عاشق کند.
    گاهی برای عاشق شدن باید از جنون عبور کرد.

    { علیرضا اسفندیاری }

  • گلبهار :

    چرا پنهان کنم؟
    عشق است و پیداست
    درین آشفته اندوه نگاهم …
    تو را می خواهم ای چشم فسون بار
    که می سوزی نهان از دیرگاهم
    چه می خواهی ازین خاموشی سرد
    زبان بگشا که می لرزد امیدم
    نگاه بی قرارم بر لب توست
    که می بخشی به شادی ها نویدم
    دلم تنگ است و چشم حسرتم باز
    چراغی در شب تارم برافروز
    به جان آمد دل از ناز نگاهت
    فرو ریز این سکوت آشناسوز

    { هوشنگ ابتهاج }

  • گلبهار :

    بس شنیدم داستان بی کسی
    بس شنیدم قصه دلواپسی

    قصه ی عشق از زبان هرکسی
    گفته اند از نی حکایت ها بسی

    حال بشنو از من این افسانه را
    داستان این دل دیوانه را :

    چشمهایش بویی از نیرنگ داشت
    دل دریغا سینه ای از سنگ داشت

    با دلم انگار قصد جنگ داشت
    گویی از با من نشستن ننگ داشت

    عاشقم من قصد هیچ انکار نیست
    لیک با عاشق نشستن عار نیست

    کار او آتش زدن، من سوختن
    در دل شب چشم بر در دوختن

    من خریدن ناز… او نفروختن
    باز آتش در دلم افروختن

    سوختن در عشق را از بر شدیم
    آتشی بودیم و خاکستر شدیم

    از غم این عشق مُردن باک نیست
    خون دل هر لحظه خوردن باک نیست

    آه… می ترسم شبی رسوا شوم
    بدتر از رسوایی ام تنها شوم

    وای از این صید و آه از آن کمند
    پیش رویم خنده پشتم پوزخند
    .
    “بر چنین نا مهربانی دل مبند”
    دوستان گفتند و دل نشنید پند

    خانه ای ویران تر از ویرانه ام
    من حقیقت نیستم افسانه ام

    گرچه سوزد پر، ولی پروانه ام
    فاش می گویم که من دیوانه ام

    تا به کی آخر چنین دیوانگی
    پیله گی بهتر از این پروانگی

    گفتمش آرام جانی؟ گفت: نه
    گفتمش شیرین زبانی؟ گفت: نه

    گفتمش نامهربانی؟ گفت: نه
    می شود یک شب بمانی؟ گفت: نه

    دل شبی دور از خیالش سر نکرد
    گفتمش… افسوس او باور نکرد

    خود نمی دانم خدایا چیستم
    یک نفر با من بگوید کیستم

    بس کشیدم آه از دل بردنش
    آه اگر آهم بگیرد دامنش

    با تمام بی کسی ها ساختم
    وای بر من! ساده بودم باختم

    دل سپردن دست او دیوانگیست
    آه غیر از من کسی دیوانه نیست

    گریه کردن تا سحر کار من است
    شاهد من چشم بیمار من است

    فکر می کردم که او یار من است
    نه… فقط در فکر آزار من است

    نیتش از عشق تنها خواهش است
    “دوستت دارم” دروغی فاحش است

    یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت
    بغض تلخی در گلویم کرد و رفت

    مذهب او هرچه بادا باد بود
    خوش به حالش، اینقَدر آزاد بود

    بی نیاز از مستی می، شاد بود
    چشمهایش مست مادر زاد بود

    یک شبه از عمر سیرم کرد و رفت
    من جوان بودم که پیرم کرد و رفت
    .
    .
    .
    { حمیدرضا رجایی }

  • گلبهار :

    کس نمی آید به بالین ، عاشقِ زار تو را
    غالبا امیدِ صحّت نیست بیمار تو را

    بس که خوارم ساخت عشقت ، می کنم دوری ز خلق
    تا نبیند کس به این خواری ، گرفتارِ تو را

    در خیالم غیر از این نبوَد که از بیداد تو
    چون بمیرم من ، که یابد ذوقِ آزار تو را ؟

    آرزو دارم که از عالم برافتد رسم خواب
    تا نبیند هیچ کس در خواب، دیدار تو را

    طرحِ غوغا افکنم جایی که آیی در سخن
    تا نیابند اهل مجلس ، ذوقِ گفتار تو را !

    شمع من ! هنگامه ی گرمت ز سوزِ صالحی است !
    مرگ او افسرده خواهد ساخت ، بازار تو را

    { محمد میرک صالحی مشهدی }

  • گلبهار :

    برای زنی مثلِ من
    که تمامِ حسش را
    در نوشته ای جای می دهد
    زنی که روز به روز
    شب به شب
    وجودِ آن که کنارش نیست را می نویسد
    کلنجار رفتن با کلماتی که ترس ندارند و
    سر تا پایشان خیال است ،
    سخت است !

    هر چه بیشتر مینویسمش
    شاعرترم و
    هر چه ساده تر می خواهمش ،
    به مرگِ عاطفه ام نزدیک تر شده ام
    همان گلوله ای که ،
    از هفت تیری پرتاب شد و نرسید !
    نزد !
    نسوزاند !
    میانِ شلیک و خودکشی ،
    فرار را انتخاب کرد ! .

    باور کنید
    گاهی کلام به کلام باروت میشوم و
    هیچ صدایِ شلیکی نمی آید !

    حتا اگر میشد ،
    رویایِ مرگ را
    در قالبِ نوشته ای شبی تاق بزنم
    در این حد به سر دردِ مزمن ،
    گرفتار نشده بودم !
    یک لحظه سیاهی و خلاص !

    از این خود ارضاییِ بی پایان نوشتن
    از این مُشت مُشت واژه در دیوارِ تنهایی کوبیدن
    از این جنونِ عشق ،
    به تنگ آمده ام
    می دانم
    لحظاتم را ،
    به قامتِ شعری میفروشم که ،
    هیچ خریدار عاشقی ندارد …

    { مرجان شریفی }

  • فرشته :

    سلام خسته نباشید، کافه عزیز فوق العاده زیبا بود
    گلبهار جان سلام .عالی مثل همیشه خیلی لذت بردم.

    ممنونممممممممممم :flr :flr :flr :flr :flr :flr :flr

  • فرشته :

    .چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
    صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم
    برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
    وین سیل گدازان را از سینه فروریزم
    چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
    چون خشم رخ افروزد در صاعقه آویزم
    ای سایه ! سحرخیزان دلواپس خورشیدند
    زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم

    هوشنگ ابتهاج

  • فرشته :

    درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
    به دشت پُر ملالِ ما پرنده پَر نمی زند
    یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند
    کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زند
    نشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار
    دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
    گذرگهی ست پُر ستم که اندر او به غیرِ غم
    یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
    دلِ خرابِ من دگر خراب تر نمی شود
    که خنجرِ غمت ازین خراب تر نمی زند
    چه چشمِ پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟
    برو که هیچ کس ندا به گوشِ کر نمی زند
    نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
    اگر نه بر درختِ تر کسی تبر نمی زند .

    هوشنگ ابتهاج

  • فرشته :

    بهترین چیز رسیدن به نگاهی است
    که از حادثه ی عشق تر است

    سهراب سپهری


  • :bye: 
    :good: 
    :negative: 
    :scratch: 
    :wacko: 
    :yahoo: 
    B-) 
    :heart: 
    :flr 
    :-) 
    :whistle: 
    :yes: 
    :cry: 
    :mail: 
    :-( 
    :unsure: 
    ;-) 
     

    معادله امنیتی را تکمیل کنید ( به عدد ) :

     

    موضوعات

    بایگانی شمسی

    

    تقویم شمسی

    آبان ۱۳۹۶
    ش ی د س چ پ ج
        اردیبهشت »
     123456789101112131415161718192021222324252627282930  
    طراحی و اجرا
    تمامی حقوق محفوظ می باشد