واژه ای است بی انتها ... - کافه تنهایی

واژه ای است بی انتها …

عشق
واژه ای است بی انتها

شروع و پایان ندارد

هربار که برای توصیف و تعریفش کوشیدم

خود را ناتوان یافتم

تنها میدانم

عشق

تکثیر می شود

و ممکن است

در کنار کلمات دیگر توصیف شود …

بازدید : 666
برچسب ها : , , , , , ,
اشتراک مطلب :
اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در توييتر اشتراک گذاري در گوگل پلاس اشتراک گذاري در فیس نما ايميل کردن اين مطلب

  • گلبهار :

    از تمام دلخوشی های جهان دل کنده ام
    روز و شب چشم انتظار لحظه ی جان کندنم
    باز در آئینه تصویرم کمی نا آشناست
    از صدای خویش می پرسم که این آیا منم؟!
    ———————
    اینهمه پست زیبا آدمو به وجد میاره بسیار ممنونم خسته نباشین

  • گلبهار :

    هر که با مرغ هوا دوست شود
    خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود
    ———————
    این دوتا متن مال سایت نمکستان بود یادم رفت بگم

  • گلبهار :

    در جهان دو چیز وجود دارد

    چیزی شبیه به آسمان

    وچیزی شبیه به ابر

    اعمال شما همچون ابر هایی هستند که

    می آیند ومی روند

    وشما همچون آسمانید

    هرگز نمی آیید ونمی روید

    تولد ومرگتان ابر هایی هستند که

    اتفاق می افتند

    اما شما هرگز اتفاق نمی افتید

    ( اوشو)

  • گلبهار :

    برای ماندن
    دیرست و خستگی هست

    گاهی برای ماندن

    در فصل بوسه چینی

    شعری دوباره خواندن

    هر روز و شب ، من و تو

    سرگرم کار خویشیم

    فردا که می رسد باز

    تکرار روز پیشیم

    من خسته از دویدن

    در کوچه های تیره

    بیهودگی ، بطالت

    چشمان مات و خیره !

    در آیه های دستت

    بنگر که خواهشی نیست

    بین من و نگاهت

    حتی نوازشی نیست

    من رفتم و گذشتم

    از لحظه های تکرار

    بعد از نماز صبحم

    خواندم به گوش دیوار!

    بر شیشه های شعرم

    ردّ شکستگی هست

    «دیگر برای ماندن»

    دیرست و خستگی هست

    فریبا شش بلوکی

  • گلبهار :

    همان یوسف که او در چاه بوده

    به زندان برلبانش آه بوده

    به هر مویش دل صدها زلیخا

    که چشمش سجده گاه ماه بوده

    زلیخا هم که او بی تاب بوده

    ز عشق یوسفش بی خواب بوده

    چو از شیطان نفسش پیروی کرد

    تمام نقشه اش بر آب بوده

    همینک نزد ایزد آرمیدند

    از این دنیای خاکی پر کشیدند

    به امّید و به عشقی جاودانه

    که آخر هم به یکدیگر رسیدند

    همان ایزد که ما را آفریدست

    به شب هامان طلوع هر سپیده ست

    تمام هستی ما در کف اوست

    نه شیطانی که دائم نا امید است

    ولی من خسته از امروز و فردا

    دو دستم می رسد تا آسمان ها

    خدایا راه ما را ساده تر کن

    که نه او یوسف است ! نه من زلیخا
    فریبا شش بلوکی

  • گلبهار :

    شب که یعنی انتظار

    یا هجوم واژه های بیقرار…

    خستگی های دلم…

    از دروغ ِ روزگار…

    *

    روز یعنی اتفاق…

    دور از تو…در فراق

    خلوت و تنهایی ام…

    در سکوت یک اتاق…

    *

    شعر یعنی یاد تو…

    لحظه های شادتو…

    سایه های دست من…

    بر درِ آباد تو…

    *

    خانه یعنی بوی تو…

    آرزوی روی تو…

    رفتنی بیهوده و …

    گم شدن در کوی تو…

    *

    عشق یعنی …بگذریم !

    با سکوت راحت تریم …

    ما که از ادراک عشق…

    واقعا بی خبریم !.
    فریبا شش بلوکی

  • گلبهار :

    من که باید بروم

    برسم جایى دور

    که نباشد اثرى از من و بیچارگی ام

    سفر ظلمت من تا دل نور

    *

    من که باید بروم

    خانه تنگ است و سیاه

    نازنین دلبر من

    عمر من گشته تباه …

    *

    غمم از داغ سکوت

    زخمم از حسرت عشق

    هوس بوسه ى تو

    مُردم از کثرت عشق

    *

    من که باید بروم …

    زیر رگبار تگرگ

    راهى دشت خَموشم ، به خدا

    عاشق خلوت مرگ

    *

    نه صدایى که من آزرده شوم

    نه دروغى ، نه فریبى ، نه ریا

    بروم تا سر آن کوه بلند

    که نوشتی تو بر آن اسم مرا …

    *

    کاشکی سنگ مزارم بود و

    حبس می شد نفس سینه ی من

    کاش با دست تو پایان می یافت

    غم تنهایی دیرینه ی من
    فریبا شش بلوکی

  • گلبهار :

    این دل شیشه ایم می لرزد

    نزنی سنگ به آن

    نروی جای دگر

    نکنی قهر شبی و

    نزنی حرف بد آهنگ به آن

    دل من برگ گل است

    همه ی چلچله ها می دانند

    سوسن و میخک و یاس

    باز آواز مرا می خوانند

    تکیه گاه دل من نسترن است

    با تو ام ای همه آزاد و رها

    دست های دل من منتظرند

    که بیاویزند بر شاخه ی سرسبز دعا

    پدرم در شب بیماری خویش

    دست و پا می زند و وای به من!

    کاینچنین صبر و قرارم به تلاطم شده است

    پیچک سبز دعا – ناله ی من

    پدرم دست مرا می گیرد

    وای! تب دارد و آزرده دلم

    چه کنم ؟ بغض گلویم را بست

    به شکستن نرسد شاخه ی زیبای گلم

    عطر تبدار نفس های پدر

    بوسه های شب بیماری او

    یادم آورد که من در صدف تور سفید

    نیز آن شب ، شب بی تابی او

    من فراوان شدم از حس غرور

    پدرم خنده کنان گفت به من

    دخترم رفتی تو با تور سفید

    برنگردی مگر آن روز که باشی به کفن

    آه ! اکنون من و بیماری سرسخت پدر

    به لبانم همه آویز دعا

    اشک من باز چکید

    یاد بغضی که مرا برد به دامان خدا

    فریبا شش بلوکی

  • گلبهار :

    من امشب تا سحر بیدار می مانم

    دلم دریای طوفانیست

    نگاهم می شکافد آسمانها را

    و جایت پیش من خالیست !

    *

    به زیر شاخه ی تنها درخت خود

    لباس سبز می پوشم

    و با یادت سرودی تلخ می خوانم

    و چای تلخ می نوشم

    *

    من امشب مشت می کوبم

    به دیواری که دلگیر است

    خودم هم خوب می دانم

    برای آرزو دیر است!

    *

    من امشب داد خواهم زد

    دلم لبریز فریاد است

    به روی خاطرات بد

    صدای زوزه ی باد است

    *

    برو با خود ببر دیگر

    از این جا ردّ پایت را

    به آتش می کشم امشب

    تمام نامه هایت را…

    *

    صدایم باز می لرزد

    من امشب باز هم مستم

    تو گفتی هر کجا باشی

    من اما در دلت هستم

    *

    ولی پایان گرفت امشب

    سقوط و گریه و ناله

    کنار پنجره ، دیگر

    نه گلدانی ، نه آلاله

    *

    همان بهتر که من امشب

    ندیدم اشک چشمانت

    زدم یک بوسه بر عکست

    خدا یار و نگهدارت
    فریبا شش بلوکی

  • گلبهار :

    قدحی ز می به من ده

    بنشین به رو به رو یم

    چشم خیره کن به چشمم

    دست حلقه کن به مویم

    *

    این منم اسیر کویت

    تو بیا به جستجویم

    حرف های عمق دل را

    تو نشین به گفتگویم

    *

    خواهم از چشمۀ عشقت

    سر و روی خود بشویم

    غم آتشین خود را

    باز در چشم تو جویم

    *

    باید از طلوع فردا

    ره دستان تو پویم

    من رسیده ام به قلبم

    تو بیا کنون به سویم

    *

    تا که اسرار دلم را

    به تو گویم ، به تو گویم

    من به جز این ره باریک

    نتوانم که بپویم

    *

    فرصتی به من عطا کن

    حرف واپسین بگویم

    *

    تو نگو نگاه مردم

    تو نترس از آبرویم

    چه کم آید از تو آخر؟

    که رسم به آرزویم
    فریبا شش بلوکی

  • گلبهار :

    ببین در سطر سطر صفحه ی فالی که می بینم
    تو هم پایان تلخی داری ای آغاز شیرینم
    ببین در فال حافظ .. خواجه با اندوه می گوید :
    که من هم انتهای راه را تاریک می بینم ..
    تو حالا هرچه می خواهی بگو حتی خرافاتی
    برای من که تآثیری ندارد ، هر چه ام اینم
    چنان دشوار می دانم شب کوچ نگاهت را
    که از آغاز ، پایان ِ تو را در حال تمرینم
    نه! تو آئینه ای در دست مردان توانگر باش
    که من درویشی از دنیای کشکول و تبرزینم
    در آن سو سودِ سرشار و در این سو حافظ و سعدی
    تو و سودای شیرینت ، من و یاران دیرینم ..
    برو بگذار شاعر را به حال خویشتن مـاند
    چه فرقی می کند بعد از تو شادم یا که غمگینم
    پس از تو حرفهایت را بگوش سنگ خواهم گفت
    تو خواهی بعد از این دیوانه خوانی یا خبر چینم ..

    { محمد سلمانی }


  • :bye: 
    :good: 
    :negative: 
    :scratch: 
    :wacko: 
    :yahoo: 
    B-) 
    :heart: 
    :flr 
    :-) 
    :whistle: 
    :yes: 
    :cry: 
    :mail: 
    :-( 
    :unsure: 
    ;-) 
     

    معادله امنیتی را تکمیل کنید ( به عدد ) :

     

    موضوعات

    بایگانی شمسی

    

    تقویم شمسی

    بهمن ۱۳۹۶
    ش ی د س چ پ ج
        اردیبهشت »
     1234567891011121314151617181920212223242526272829  
    طراحی و اجرا
    تمامی حقوق محفوظ می باشد