(من) - کافه تنهایی

(من)

من

اگر “من” بودن جرم است…

می خواهم بزرگترین مجرم شهر باشم.

دسته بندی : مینیمال
بازدید : 2696
برچسب ها :
اشتراک مطلب :
اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در توييتر اشتراک گذاري در گوگل پلاس اشتراک گذاري در فیس نما ايميل کردن اين مطلب

  • گلبهار :

    ای مدیرررررررررررررر دمت گرم دیگه به عینه فعالیتتون رو به چشم دیدم :flr

  • گلبهار :

    من یک شاعر چوبی هستم

    شعرهایم، موریانه هایی که از درون می جوند مرا

    از بیرون مستحکم

    از داخل خالی…

    خالی از چوب و پر از عشق!

  • گلبهار :

    منِ بیــــچاره مـــدت هـــاست کــــسی را مخـــــاطبِ
    شعـرهایم کــــرده ام
    کـــه خــــــیلی وقت است غــــــایب اســـــت !
    گاهی آنچنان مزخرف میشوم که برای دیگران
    قابل درک نیستم !
    حتی عزیزترین کسم را از خودم میرانم !
    اما…
    در دلم آن لحظه آرزو میکنم تا بگوید:
    میدانم دست خودت نیست!
    درکت میکنم…
    یادت هست مادر؟
    اسم قاشق را گذاشتی قطار، هواپیما، کشتی ؛
    تا یک لقمه بیشتر بخورم یادت هست ؟
    شدی خلبان ، ملوان ، لوکوموتیوران
    میگفتی بخور تا بزرگ بشی
    آقا شیره بشی . . . خانوم طلا بشی
    و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته
    باشم قورت بدهم حتی
    بغض های نترکیده ام…

  • گلبهار :

    تقصیر تـــو نیست
    لعنتی !
    تو آدم بودی .!
    من
    خدایت کردم

  • گلبهار :

    میخواهم قهوه بخورم

    تلخ است

    لطفا کمی به فنجانم نگاه کن

    ما همیشه به اندازه ی

    یک فنجان چای شیرین وقت داشتیم

    ولی …

    هیچ گاه حرفی جــز

    تلخی جدایی ها نزدیم !!!ـ

  • گلبهار :

    آنقــدر مــــرا سرد کـــرد ؛

    از خــــودش .. از عشـــق ..

    کــه حـــالا بــه جـــای دلبستن ، یــــخ بستــه امـ!

    آهــــای !!! روی احســاســم پــا نگذاریــد ..

    لیـــز می خوریــد .!.

  • گلبهار :

    دلسوخته تر از همه ی سوختگانم
    از جمع پراکنده ی رندان جهانم

    در صحنه ی بازیگری کهنه ی دنیا
    عشق است قمار من و بازیگر آنم

    با آنکه همه،باخته در بازی عشقند
    بازنده ترین است در این جمع نشانم

    “ای عشق از تو ،زهر است به جامم
    دل سوخت ،‌ تن سوخت ، ماندم من و نامم”

    دلسوخته تر از همه ی سوختگانم
    از جمع پراکنده ی رندان جهانم

    عمری ست که می بازم و یک برد ندارم
    اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم

    ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت
    بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت

    من زنده از این جرمم و حاضر به مجازات
    مرگ است مرا گر بزنم حرف ندامت

    “باید که ببازم، با درد بسازم
    در مذهب رندان، این است نمازم”

    عمری ست که می بازم و یک برد ندارم
    اما چه کنم ، عاشق این کهنه قمارم

    من در به در عشقم و رسوای جهانم
    چون سایه به دنبال سر عشق روانم

    او کهنه حریف من و من کهنه حریفش
    سرگرم قماریم من و او ،‌ بر سر جانم

    “باید که ببازم ، با درد بسازم
    در مذهب رندان ، این است نمازم”

    عمری ست که می بازم و یک برد ندارم
    اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم

  • گلبهار :

    هر چه “دلم”را خالی میکنم باز پر میشود…

    عجب برکتی دارد دوس داشتنت..!

  • گلبهار :

    از این میعادگاه تکراری خسته ام …
    بیا اینبار جای دیگری قرار بگذاریم ، برای با هم بودن !
    جایی جز “خیالم”

  • ghazal :

    vaqan che mani dare?age man jorme?che rabti dareeeee?

  • گلبهار :

    هیـــسـ

    این بازی عادلانه نیستـــ …..

    این زندگی همه اش مار بــود

    پلّه هایش کجـــــاستـــ…؟؟؟

  • گلبهار :

    لحظه های سکوتم پر هیاهو ترین دقایق زندگیم هستند!

    ممـلو از آنچـه می خواهم بگویم و نـــــــــمی گویم

  • گلبهار :

    احساس می کردم که شب غم سر نمی آید

    از آسمان خورشید روشن بر نمی آید

    دیروز می گفتم در این گرداب وحشت زا

    آرامشی که گم شده دیگر نمی آید

    امروز می بینم خدای مهربانی هست

    که مهربانی هایش در باور نمی آید

    وقتی که با او باشم اصلا حس نخواهم کرد

    از دست های بسته کاری بر نمی آید

    با عشق غوغا می کنم دیگر نگوکاری

    از شعله های زیر خاکستر بر نمی آید

  • گلبهار :

    کاش من هم کسی را داشتم

    که با بستن چشمانم

    حس قشنگ نگاهش را احساس می کردم

    بوی نفس هایش را می شنیدم

    کاش من هم کسی را داشتم

    که حتی وقت نبودنم

    عاشقم باشد

    کاش

    • .erfan :

      غم مخور ، معشوق اگر امروز و فردا میکند
      شیر دوراندیش با آهو مدارا میکند

      زهر دوری باعث شیرینی دیدارهاست
      آب را گرمای تابستان گوارا میکند

      جز نوازش شیوه ای دیگر نمیداند نسیم
      دکمه پیراهنش را غنچه خود وا میکند

      روی زرد و لرزشت را از که پنهان میکنی ؟
      نقطه ضعف برگها را باد پیدا میکند

      دلبرت هرقدر زیباتر ، غمت هم بیشتر
      پشت عاشق را همین آزارها تا میکند

      از دل همچون زغالم سرمه میسازم که دوست
      در دل آیینه دریابد چه با ما میکند

      نه تبسم ، نه اشاره ، نه سوالی ، هیچ چیز
      عاشقی چون من فقط او را تماشا میکند…

  • گلبهار :

    مدت هاست ،
    هیچ رویایی نمی بینم
    کسی رگ خواب مرا بگیرد
    نکند مرده باشد؟

  • گلبهار :

    مگه قلــبـــــ مـــن بـــتـــــــ بــود…؟
    که خدا تـــو را
    برای شـکـستــنـــش فرستاد…؟

  • گلبهار :

    کاش کودک بودم که به هربهانه ای به آغوشی پناه می بردم و آسوده اشک می ریختم !
    بزرگ که باشی باید بغضهای زیادی را بیصدا دفن کنی …

  • گلبهار :

    دلم آسمان “جمعه” است ، می گیرد و نمی بارد !

  • گلبهار :

    بچـــه کـــه بـــاشی
    از “نقـــاشی”هـــایتـــ هـــم
    مــی‌ تــواننــد بـــه روحیـــاتــ و درونیـــاتتــ پی ببــرنـــد ،
    بـــزرگ کـــه مــی‌ شـــوی
    از حــرفهـــایتـــ هـــم نمــی‌ فهمنـــد تـــوی دلتــ چـــه خبـــر استــ !

  • گلبهار :

    آسان نیست در پس خنده های مصنوعی

    گریه های دلت را ، در بی پناهیت

    در پشت هزاران دروغ پنهان کنی . . .

  • گلبهار :

    آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم

    بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

    سردمهری بین که کس بر آتشم آبی نزد

    گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

    سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع

    لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

    همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب

    سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم

    سوختم از آتش دل در میان موج اشک

    شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم

    شمع و گل هم هرکدام از شعله ای در آتشند

    در میان پاکبازان من نه تنها سوختم

    جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود

    رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم

    رهی معیری

  • گلبهار :

    نه آه مانده برایم نه اشک می ریزم

    من از هجوم غمی جانگداز لبریزم

    فتاده برگ خزانم که پیش پای نسیم

    رمق نمانده که از جا دوباره برخیزم

    پس از غروب تو هر شب به سقف تنهایی

    چراغ خاطره ای کهنه را می آویزم

    به رقص شاخه ی خشکیده اعتباری نیست

    بهار آمده اما اسیر پاییزم

    دوباره شرح حکایت نداد تسکینم

    من از هجوم غمی جانگداز لبریزم…

  • گلبهار :

    سرگذشتم گرچه از تکرار رسوایی پُر است

    سینه ی من هم چنان از شور شیدایی پُر است

    عصر دلتنگی است… گول این هیاهو را نخور

    ازدحام شهر از انبوه تنهایی پر است!

    برگی از شاخه به خاک افتاد، می بینی رفیق!؟

    فصل پاییز از تصاویر تماشایی پر است

    عشقِ تو در سینه ی من؟!… ادعای مشکلی ست

    برکه ای کوچک که از امواج دریایی پر است!…

    دست خالی مانده ام هرچند در شامِ فراق…

    سینه ام از شوقِ آن صبحی که می آیی، پُر است…

    سید محسن خاتمی

  • گلبهار :

    موج عشق تو اگر شعله به دل ها بکشد
    رود را از جگر کوه به دریا بکشد

    گیسوان تو شبیه است به شب؛ اما نه،
    شب که اینقدر نباید به درازا بکشد!

    خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
    وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد

    عقل یکدل شده با عشق، فقط می‌ترسم
    هم به حاشا بکشد، هم به تماشا بکشد

    زخمی کینه من! این تو و این سینه‌ من
    من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد

    یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است
    وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد

    فاضل نظری

  • لیلی :

    خدایا !
    این بار چه چیز ؟
    به هنگام بردن تابوت من غوغا به پا خیزد در این شهر
    همه می گویند : چه سنگین میرود این مرده از بس آرزو دارد …
    خدایا تو همه چیز را به من یاد دادی !
    و من همه چیز را یاد گرفتم !
    یاد گرفته ام که چگونه بی صدا گریه کنم ..
    و هق هق گریه هایم را با بالشم بی صدا کنم …
    یاد گرفته ام چگونه با آن که دوستش دارم باشم بی آنکه او باشد!
    یاد گرفته ام نفس بکشم بی او و به یاد او!
    یاد گرفته ام که چگونه نبود عشق را با رویای عشق پر کنم!
    و جای خالی اش را با خاطراتش …
    یاد گرفته ام که خنده برلبم باشد اما در درون گریه کنم …
    یاد گرفته ام .. که دیگر عاشق نشوم جز او …!
    یتد گرفته ام که در مقابل خواسته ی تو سکوت کنم !
    خدایا سکوت کردم!
    اما این بار سکوت نمی کنم !!
    عشق را از من گرفتی ! سکوت کردم ..
    شادی را گرفتی ، سکوت کردم ..
    این بار چه چیز می خواهی ؟
    بدون درس می خواهی امتحان بگیری ؟
    تو یک چیز را هنوز یادم ندادی !
    خدایا چرا یادم ندادیکه چگونه مرگ کسی را پیش چشمانم ببینم !
    چرا یادم ندادی که باید روزی لحظه ی خداحافظی فرا رسد …
    چرا یادم ندادی همیشه در اوج خوشی مرگ جدایی می آورد!
    چرا یادم ندادی ؟!
    باز هم یک درد دیگر ؟
    خدایا چرا ؟
    تو که بزرگی !
    چرا دستان کوچک مارا نمی گیری ؟
    تو که قادری
    چرا کاری نمی کنی ؟
    باز هم یک امتحان دیگر ؟
    این بار برای چه کسی ؟
    برای من ؟
    برای دوستانم ؟
    برای چه کسی ؟
    خدایا ! این بار دیگر هیچ چیز نمی خواهم ..
    دیگر در برابرت سکوت نمی کنم ..
    خدایا یاد نگرفتم شاهد مرگ کسی باشم …
    و نمی خواهم که هیچوقت یاد بگیرم …
    دیدن مرگ و فراموش کردن را هیچوقت یاد نخواهم گرفت !
    خدایا امتحانم نکن
    خداوندا !
    اگر روزی بشر گردی ،
    ز حال بندگانت با خبر گردی ،
    پشیمان میشوی از قصه خلقت ، از این بودن ، از این بدعت …
    خداوندا تو مسءولی ،
    خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن ،
    در این دنیا چه دشوار است ،
    چه رنجی می کشد انسان که انسان است و از احساس سرشار است…

  • لیلی :

    اگر دلت با من است
    یک اشاره کافی است
    که به میزهای دو نفره کافه
    که برای من کافی است
    معنی بدهیم …

  • لیلی :

    در شهر بودم دیدم هر کس به دنبال چیزی می دود
    یکی به دنبال پول
    یکی به دنبال چهره دلکش
    یکی به دنبال لحظه ای توجه چشمان هرزگرد
    یکی به دنبال نان
    یکی هم به دنبال اتوبوسی !
    اما دریغ ؛ هیچکس دنبال خدا نبود و خدا به دنبال همه …

  • لیلی :

    تنها در کنار پنجره ام نشسته ام
    می خواهم خود را در گوشه ای پنهان کنم تا مامنی یابم برای گریستن
    هیچ چیز اندوهم را تسکین نمی دهد..هیچ چیز برایم دل پذیر نیست
    بدون دوست مانده ام ..
    اما چرا؟!

  • گلبهار :

    گاهــی آدمـ دلــــشـــ مـیــخواهــد

    کـفـــش هـاشـ را دربـیـــاورد

    یــواشکیـ نوکـــ پـــا , نـوکــ پــا

    از خـودشــ دور شــود

    دور دور دور ……..

  • گلبهار :

    چه ساده لوحانه ساعات روزهایم را پر کرده ام از کارهای گوناگون،

    تادلم به سویت پر نکشد!!!فراموش کرده بودم،یاد تو از هیچ قانونی

    تابعیت ندارد! حتی از قانون زمان!!! و گاه و بیگاه با بهانه وبی بهانه سر

    به سر دلم می گذارد.

  • لیلی :

    به لبهایم مزن قفل خموشی
    که در دل قصه ای ناگفته دارم
    ز پایم باز کن بند گران را
    کزین سودا، دلی آشفته دارم

    بیا ای مرد، ای موجود خودخواه
    بیا بگشای درهای قفس را
    اگر عمری به زندانم کشیدی
    رها کن دیگرم این یک نفس را

    منم آن مرغ، آن مرغی که دیریست
    به سر اندیشه ی پرواز دارم
    سرودم ناله شد در سینه ی تنگ
    به حسرتها سرآمد روزگارم

    به لبهایم مزن قفل خموشی
    که من باید بگویم راز خود را
    به گوش مردم عالم رسانم
    طنین آتشین آواز خود را

    بیا بگشای در تا پر گشایم
    به سوی آسمان روشن شعر
    اگر بگذاری ام پرواز کردن
    گلی خواهم شدن در گلشن شعر

    لبم با بوسه ی شیرینش از تو
    تنم با بوی عطر آگینش از تو
    نگاهم با شررهای نهانش
    دلم با ناله ی خونینش از تو

    ولی ای مرد، ای موجود خودخواه
    مگو ننگ است این شعر تو ننگ است
    بر آن شوریده حالان هیچ دانی
    فضای این قفس تنگ است، تنگ است

    مگو شعر تو سرتاپا گنه بود
    از این ننگ و گنه پیمانه ای ده
    بهشت و حور و آب کوثر از تو
    مرا در قعر دوزخ خانه ای ده

    کتابی، خلوتی، شعری، سکوتی
    مرا مستی و سکر زندگانی ست
    چه غم گر در بهشتی ره ندارم
    که در قلبم بهشتی جاودانی ست

    شبانگاهان که مه میرقصد آرام
    میان آسمان گنگ و خاموش
    تو در خوابی و من مست هوس ها
    تن مهتاب را گیرم در آغوش

    نسیم از من هزاران بوسه بگرفت
    هزاران بوسه بخشیدم به خورشید
    در آن زندان که زندانبان تو بودی
    شبی بنیادم از یک بوسع لرزید

    بدور افکن حدیث نام، ای مرد
    که ننگم لذتی مستانه دارد
    مرا می بخشد آن پروردگاری
    که شاعر را دلی دیوانه داده

    بیا بگشای در، تا پرگشایم
    به سوی آسمان روشن شعر
    اگر بگذاری ام پرواز کردن
    گلی خواهم شدن در گلشن شعر
    فرخزاد

  • گلبهار :

    دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم

    به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

    چه مى شد آه اى موساى من، من هم شبان بودم

    تمام روز و شب زلف خدا را شانه مى کردم

    نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم

    اگر مى شد همه محراب را میخانه مى کردم

    اگر مى شد به افسانه شبى رنگ حقیقت زد

    حقیقت را اگر مى شد شبى افسانه مى کردم

    چه مستى ها که هر شب در سر شوریده مى افتاد

    چه بازى ها که هر شب با دل دیوانه مى کردم

    یقین دارم سرانجام من از این خوبتر مى شد

    اگر از مرگ هم چون زندگى پروا نمى کردم

    سرم را مثل سیبى سرخ صبحى چیده بودم کاش

    دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم

    علیرضا قزوه

  • گلبهار :

    پیش از این هرچار فصل روزگارم سردبود

    شانه هایم بی بهار و شاخه هایم زرد بود

    پیش از این در التهاب آباد داروخانه ها

    هر چه گشتم درد بود و درد بود و درد بود

    پیش از این حتی ردیف شعرهای خسته ام

    آتش و خاکستر و دود و غبار وگرد بود

    آه از آن شبها که تنها کوچه گرد شهرتان

    بی کسی گمنام ، رسوایی جنون پرورد بود

    از خدا پنهان نمی ماند ، چه پنهان از شما

    مثل زن ها گریه سرمی کرد ، یعنی مردبود

    زندگی انروز تا آنجا که یادم مانده است

    مثل تا اینجای شعرم بی فروغ و سردبود

    **

    ناگهان امِا یکی همرنگ من درمن شکفت

    شاد و شیدا عین گلهای بهارآورد بود

    مثل شب ، مثل شبیخون ، مثل رؤیایی که گاه

    در شبان بی چراغم شعله می گسترد بود

    دیدم آن لیلای شورانگیز صحرا زاد را
    تازه می فهم چرا مجنون بیابانگرد بود

  • گلبهار :

    عشق بر شانه ی هم چیدن چندین سنگ است
    گاه می ماند و ناگاه بهم می ریزد
    آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
    دل به یک لحظه ی کوتاه ،بهم می ریزد…


  • :bye: 
    :good: 
    :negative: 
    :scratch: 
    :wacko: 
    :yahoo: 
    B-) 
    :heart: 
    :flr 
    :-) 
    :whistle: 
    :yes: 
    :cry: 
    :mail: 
    :-( 
    :unsure: 
    ;-) 
     

    معادله امنیتی را تکمیل کنید ( به عدد ) :

     

    موضوعات

    بایگانی شمسی

    

    تقویم شمسی

    بهمن ۱۳۹۶
    ش ی د س چ پ ج
        اردیبهشت »
     1234567891011121314151617181920212223242526272829  
    طراحی و اجرا
    تمامی حقوق محفوظ می باشد