شاید آرام تر میشدم - کافه تنهایی

شاید آرام تر میشدم

عاشقانه
شاید آرام تر میشدم

فقط و فقط ……..

اگر میفهمیدی…..

حرفهایم به همین راحتی که می خوانی

نــــوشته نشده اند!!

دسته بندی : مطالب عاشقانه
بازدید : 1922
برچسب ها : ,
اشتراک مطلب :
اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در توييتر اشتراک گذاري در گوگل پلاس اشتراک گذاري در فیس نما ايميل کردن اين مطلب

  • گلبهار :

    به به اقای پشت صحنه هم یه خودی نشون داد خسته نباشی ❗
    نمیدونم چرا هرتصویری میذارین برام تکراریه نمیدو نم واسه بقیه هم ای جوریه یا فقط مو ای جوریم ❗
    فقط پست قبلی برام تازه بود میرم تو ارشیو یه نیگاه میندازم تا از این توهمی که توشم خارج شم ..یاعلی
    u) O-O

    • کافه تنهایی :

      رو عکس پست قبلی کلی کار کردم عمرا اگه تو آرشیو سایت باشه.
      عکس های عاشقانمون ته کشیده سر فرصت یه چند تا عکس جدید اضافه می کنم که برا پست ها کم نیاریم.

      ممنون از دقتت:-|

  • گلبهار :

    😀 😀 😀 😀 😀 یافتم…مال پست :یه دقیقه سکوته ❗
    اتفاق خودتم گذاشتی 😀 😀 😀 😀 😀
    دیدی توهم نبود..میلیون تا عکس تو دنیا هس اونوقت من نمیدونم چرا شماها همش تکراری میذارین :-
    تکرار نشه وگرنه توبیخ کتبی به همراه درج در پرونده ❗

  • گلبهار :

    من زنده بودم اما انگار مرده بودم

    از بس که روزها را با شب شمرده بودم

    ده سال دور و تنها، تنها به جرم این که
    او سرسپرده می خواست، من دل سپرده بودم

    ده سال می شد آری، در ذره ای بگنجم
    از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

    در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
    گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم

    وقتی غروب می شد، وقتی غروب می شد
    کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم.

    محمدعلی بهمنی

  • گلبهار :

    خداوند نمی خواهد ما به هم برسیم!
    شاید تنها دلیلش این باشد که
    اگر کنارم باشی،
    دیگر هیچ وقت، هیچ چیز
    از او نخواهم خواست

    میلاد تهرانی

  • گلبهار :

    به کدامین کتاب مقدس دنیا
    سوگند بخورم؟
    که از یاد عاشقان واقعی ات
    نخواهی رفت؛
    حتی اگر تو را…
    به آخرین صفحات تاریخ
    تبعید کرده باشند

    میلاد تهرانی

  • از آدم های عــاطفی بترسید …

    آنها قادرند که یک مرتبه ٫ دیگر گریه نکنند ٫

    دوست نداشته باشند ٫ و قید همه چیز را بزنند ….

    حَتـــــی زندگیــــــ ……..

  • گلبهار :

    پرواز چه لذتی دارد؟
    وقتی
    زنبور کارگری باشی
    که نتوانی
    عاشق ملکه بشوی

    جلیل صفربیگی

  • گلبهار :

    سیگاری نیستم
    اما
    به تو که فکر می کنم
    مزرعه ی بزرگی از توتون
    در سرم آتش می گیرد

    جلیل صفربیگی

  • گلبهار :

    از پل های زیادی پریده ام
    در رودخانه های بسیاری غرق شده ام
    بارها
    شاخ به شاخ شده ام با زندگی
    بارها
    گلوله خورده ام
    و بارها
    مرده ام

    عشق
    از من یک بدل کار حرفه ای ساخته است

    جلیل صفربیگی

  • گلبهار :

    من می نویسم اما تو نه می خوانی نه می فهمی
    ثانیه های من بدون تو با نگاههای سردت به شلاق درد عادت کرده است
    کاش غرورت کمی زلال تر بود
    کاش می فهمیدی دریا از وحدت قطره ها دریا می شود
    ما افسوس که نه می فهمی نه تلاش می کنی
    و ثانیه ها همچنان در گذرند

    احمد شاملو

  • گلبهار :

    کدام خیابان را بگردم ؟ کدام کوچه را ؟
    بر کوبه ی کدام در بکوبم تا بر چارچوبش ظاهر شوی تو ؟ و بازم بشناسی مرا از من
    به آغوشم بگیری و نپرسی هرگز که چه به روزگارم آورده است روزگار بی تو ماندن های بسیار !
    ( اس ام اس خور)

  • گلبهار :

    من آدمِ نرفتنم
    آدمِ دوست موندن
    یا اصلا آدمِ دیر رفتنم ولی خیلی دیر !
    اما وقتی برم
    دیگه آدمِ برگشتن نیستم
    آدمِ مثل قبل شدن نیستم
    باور کن !
    “آنا گاوالدا”
    ( اس ام اس خور)

  • گلبهار :

    لبخند می زنم
    فنجانی از قهوه را به قفل دهانم نزدیک می کنم
    داغی دیواره ی فنجان گرمای دستم می شود
    لب باز میکنم . های نفسم را بر فـنجان قهوه می ریزم
    یادت هست ؟
    همیشه می گفتی فنجان قهوه ای که از دستان من می گیری طعم دیگری دارد
    یاد تـــو شیرین است
    دیگر قند نمی خواهم
    چه لذتی دارد فنجان قهوه و یاد تو ؟!
    ( اس ام اس خور)

  • remisa :

    salam matnaton vaghean ghashange adam arom mishe azi in be bad bishtar miyam sar mizanam

  • گلبهار :

    پدرم کارگر بود

    مرد با ایمانی

    که هر بار نماز می خواند

    خدا

    از دست هایش خجالت می کشید!
    (سابیر هاکا)
    :flr :flr روز جهانی کارگر، بر تمامی کارگران سخت کوش ایران زمین گرامی باد خصوصا کافه چی که خیلی زحمت میکشه 😀

  • گلبهار :

    ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم

    خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید
    و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
    رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست
    چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید

    به کف و ماسه که نایاب‌ترین مرجان ها
    تپش تب‌زده نبض مرا می فهمید
    آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
    مثل خورشید که خود را به دل من بخشید

    ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
    هیچکس مثل تو و من به تفاهم نرسید
    خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
    ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید

    منکه حتی پی پژواک خودم می گردم
    آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید

    “محمد علی بهمنی”

  • گلبهار :

    رفتم اما دل من مانده بر دوست هنوز
    میبرم جسمی و دل در گرو اوست هنوز

    بگذارید بآغوش غم خویش روم
    بهتر از غم بجهان نیست مرا دوست هنوز

    گرچه با دوری او زندگیم نیست ولی
    یاد او میدمدم جان به رگ و پوست هنوز

    همچو گل یکنفسم جا بسرسینه گرفت
    سینه ی غمزده زآن خاطره خوشبوست هنوز

    رشته ی مهر و وفا شکر که از دست نرفت
    برسر شانه ی من تاری از آن موست هنوز

    بعد یک عمر که با او بوفا سر کردم
    با که این دردبگویم؟ که جفاجوست هنوز

    تادل ناله ی جانسوز بر آرم همه عمر
    همچو چنگم سر غم بر سر زانوست هنوز

    با همه زخم که “سیمین” بدل از اودارد
    میکشد نعره که آرام دلم اوست هنوز
    سیمین بهبهانی

  • گلبهار :

    عاشق شده ایم….
    عشق….
    چیز عجیبی ست
    وقتی از من
    دیکتاتوری می سازد ، زود رنج
    که تنها تو را
    انحصاری می خواهد..
    از تو
    نازک دلی
    که اشک مرا
    تاب نمی آورد …
    عشق چیز عجیبی نیست
    شاید
    اما
    من و تو
    عجیب …
    عاشق شده ایم :flr

  • گلبهار :

    دلم تا عشقباز آمد دراو جز غم نمی بینم

    دلی بی غم کجا جویم که درعالم نمی بینم

    دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی آید

    دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی بینم

    مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده

    ولیکن با که گویم باز چون محـــــــرم نمی بینم

    قناعت می کنم با درد چون درمان نمی یابم

    تحمل می کنم با زخم چون مرهـــــــم نمی بینم

    خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه

    که من تا آشــــــــــنا گشـــــــتم دل خرم نمی بینم

    نم چشم آبروی من ببرد از بس که می گریم

    چرا گریم کـــــــز آن حاصل برون از نم نمی بینم

    کنون دم درکش ای “سعدی” که کار از دست بیرون شد

    به امــــــــید دمی با دوســـــت وان دم هم نمی بینم

    ” سعدی” :flr

  • گلبهار :

    چرا مردم قفس را آفریدند؟

    چرا پروانه را از شاخه چیدند؟

    چرا پروازها را پر شکستند؟

    چرا آوازها را سر بریدند؟

    پس از کشف قفس، پرواز پژمرد

    سرودن بر لب بلبل گره خورد

    کلاف لاله سر در گم فرو ماند

    شکفتن در گلوی گل گره خورد

    چرا نیلوفرِ آواز بلبل

    به پای میله های سرد پیچید؟

    چرا آواز غمگین قناری

    درون سینه اش از درد پیچید؟

    چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت؟

    چه شد آن آرزوهای بهاری؟

    چرا در پشت میله خط خطی شد

    صدای صاف آواز قناری؟

    چرا لای کتابی، خشک کردند

    برای یادگاری پیچکی را؟

    به دفترهای خود سنجاق کردند

    پر پروانه و سنجاقکی را؟

    خدا پر داد تا پرواز باشد

    گلویی داد تا آواز باشد

    خدا می خواست باغ آسمان ها

    به روی ما همیشه باز باشد

    خدا بال و پر و پروازشان داد

    ولی مردم درون خود خزیدند

    خدا هفت آسمان باز را ساخت

    ولی مردم قفس را آفریدند

  • گلبهار :

    چون شمعم و سرنوشت ِ روشن، خطرم

    پروانهٔ مرگ پر زنان دور سرم

    چون شرط ِ اجل بر سر از آتش تبرم

    خصم افکند آوازه که با تاج زرم!

    اکنون که زبان شعله ورم نیست، چو شمع

    وز عمر همین شبم باقی ست، چو شمع

    فیلم نه به یاد ِ هیچ هندوستانی

    پس بر سرم آتشین کجک چیست، چو شمع؟

    از آتش دل شب همه شب بیدارم

    چون شمع ز شعله تاج بر سر دارم

    از روز دلم به وحشت، از شب به هراس

    وز بود و نبود خویشتن بیزارم

  • گلبهار :

    به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
    دلم تنگ است
    بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند
    شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها
    دلم تنگ است
    بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
    در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
    دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها
    و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
    بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
    بهشتم نیز و هم دوزخ
    به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
    که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی گناهی‌ها
    و من می‌مانم و بیداد بی خوابی
    در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک
    شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
    که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‌ها، پرستوها
    بیا امشب که بس تاریک و تن‌هایم
    بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
    که می‌ترسم ترا خورشید پندارند
    و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
    و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
    و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند
    نمی‌خواهم ببیند هیچ کس ما را
    نمی‌خواهم بداند هیچ کس ما را
    و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب
    پرستوها که با پرواز و با آواز
    و ماهی‌ها که با آن رقص غوغایی
    نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند
    شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
    و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
    پرستوها و ماهی‌ها و آن نیلوفر آبی
    بیا ای مهربان با من!
    بیا ای یاد مهتابی!

  • گلبهار :

    ما را دل از کشاکش دنیا شکسته است

    این کشتی از تلاطم دریا شکسته است

    تنها ننالم از غمِ ایام و جور یار

    باشد مرا دلی که ز صد جا شکسته است

    این حسرتم کُشد که ز مرغان گلشنت

    بال منِ فلک زده تنها شکسته است

    از آنچه پیش دوست بود در خور نثار

    تنها مرا دلی بود اما شکسته است

    یک دل به سینه دارم و یک شهر دلستان

    بازار من ز گرمی سودا شکسته است

    هرچیز بشکند ز بها اوفتد ولی

    دل را بها و قدر بود تا شکسته است

    خواهی اگر به درگه مقصود رو نهی

    دست از طلب مدار گرت پا شکسته است

    هرکس به ملک صبر و قناعت نهاد پای

    دست هزار گونه تمنا شکسته است

    “رنجی” کجا روم ز سر کوی او که من

    پای جهان دویده ام اینجا شکسته است

  • گلبهار :

    بر نمی آید نوای دلکش از نای شکسته

    آری از بشکسته ناید غیر آوای شکسته

    درخور شادی کجا باشد دل بشکسته ی من

    مِی نشاید ریختن هرگز به مینای شکسته

    گوی سبقت را ربود از عاشقان با تحمل

    آنکه راه عشق را پیمود، با پای شکسته

    از شکستن اوفتد هر چیزی از قیمت، بجز دل

    هست این بشکسته را رونق ز اشیای شکسته

    چون خلیل و نوح “رنجی” ز آب و اتش نیست باکم

    ترسم از سیلاب اشک و آه دلهای شکسته

  • گلبهار :

    رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

    در لابلای دامن شبرنگ زندگی

    رفتم،که در سیاهی یک گور بی نشان

    فارغ شوم ز کشمکش و جنگ و زندگی

    ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

    دیگر سراغ شعله اتش ز من مگیر

    میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم

    مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

  • گلبهار :

    خزان گشته بهارم با که گویم

    شکسته شاخسارم با که گویم

    به یاد خاطرات رفته بر باد

    از این دردی که دارم با که گویم
    😥

  • گلبهار :

    با این دل ماتم زده اواز چه سازم

    بشکسته نی ام بی لب دمساز چه سازم

    در کنج قفس می کشدم حسرت پرواز

    با بال و پر سوخته پرواز چه سازم

  • گلبهار :

    فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت

    دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت

    شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ

    زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت

    آن طفل که چو پیر ازین قافله درماند

    وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت

    از پیش و پس قافله ی عمر میدنیش

    گه پیشروی پی شد و گه باز پسی رفت

    ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم

    دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت

    رفتی و فراموش شدی از دل دنیا

    چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت

    رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد

    بیدادگری آمد و فریادرسی رفت

    این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست

    دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت

  • گلبهار :

    ای سوز غم که در دل تنگم نهفته ای

    چون لاله ای به خاک سیاه تو سوختم

    جان را به راه عشق و امید تو باختم

    دل را برای خواه و نخواه تو سوختم

  • گلبهار :

    طفلی به نام شادی دیریست گم شده است.

    با چشم های روشن براق،با گیسویی بلند،

    هر کس از او نشانی دارد، ما را کند خبر،

    این هم نشان ما؛ یک سو خلیج فارس

    سوی دیگر خزر …….

    (شفیعی کدکنی)

  • گلبهار :

    آه کز تاب دل سوخته جان می سوزد

    ز آتش دل چه بگویم که زبان می سوزد

    یارب این رخنه ی دوزخ به رخ ما که گشود؟

    که زمین در تب و تاب است و زمان می سوزد

    دود برخاست ازین تیر که در سینه نشست

    مکن ای دوست که آن دست و کمان می سوزد

    مگر این دشت شقایق دل خونین من است؟

    که چنین در غم آن سروروان می سوزد

    آتشی در دلم انداخت و عالم بو برد

    خام پنداشت که این عود نهان می سوزد

    لذت عشق و وفا بین که سپند دل من

    بر سر آتش غم رقص کنان می سوزد

    گریه ی ابر بهارش چه مدد خواهد کرد؟

    دل سرگشته که چون برگ خزان می سوزد

    سایه خاموش کزین جان پر آتش که مراست

    آه را گر بدهم راه جهان می سوزد

  • گلبهار :

    بغض ِ فروخورده ام ، چگونه نگریم ؟

    غنچۀ پژمرده ام ، چگونه نگریم ؟

    رودم و با گریه دور می شوم از خویش

    از همه آزرده ام ، چگونه نگریم ؟

    مرد مگر گریه می کند ؟ چه بگویم

    طفل ِ زمین خورده ام ، چگونه نگریم ؟

    تنگ پر از اشک و چشم های تماشا

    ماهی دلمرده ام ، چگونه نگریم !

    پرسشم از راز ِ بی وفایی او بود

    حال که پی برده ام ، چگونه نگریم ؟

  • گلبهار :

    من که در تُنگ برای تو تماشا دارم
    با چه رویی بنویسم غم دریا دارم؟

    دل پر از شوق رهایی است، ولی ممکن نیست
    به زبان آورم آن را که تمنا دارم

    چیستم؟! خاطره زخم فراموش شده
    لب اگر باز کنم با تو سخن ها دارم

    با دلت حسرت هم صحبتی ام هست، ولی
    سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟

    چیزی از عمر نمانده است، ولی می خواهم
    خانه ای را که فرو ریخته بر پا دارم

  • گلبهار :

    شده از گریه شود خیس شبی زیر سرت ؟

    یا نبینی تو بجز غصه و غم دور و برت ؟

    زیر سر خیس شد از گریه و زاری امشب

    بجز از غصه و غم هیچ نیامد بر لب

    بی تو دیگر شب و روزم همه تلخ است و حزین

    روز ها شب بشود زین دل تنها و غمین

    هیچکس تاب نیاورد کنارم نفسی

    چه حزین است نباشد به بَرَت هیچکسی

    من چو افتاده به دریای غمت غوطه ورم

    تو همان چوب نجاتی که فتادی به برم

    خویش دانم که شوم غرق و دگر بی کفنم

    باز بر عشق تو هر چند عبث چنگ زنم

    بجز از عشق نخواهم به خدا چیز دگر

    گُلِ من بر دل تنها و غریبم بنگر

  • sara :

    این شعر از نجمه زارع بود.

  • sara :

    تو از باغ نرگس فریبا تری
    ز لبخند خورشید زیباتری

    تو آن شعر نابی که حافظ سرود
    ولی از غزل هم تو گویاتری

  • مریم :

    پشتکار شما رو ارج می نهیم گلبهار جان :flr

  • گلبهار :

    تمام زنان دنیا

    برای مردی که دوست دارند

    شال گردن می بافند

    جز من

    که نشسته ام اینجا

    و برای تو شعر می بافم …! 😥

  • گلبهار :

    چشمانت را که به من می دوزی

    دامنم پر از پولک شعر می شود

    پری ماهی کوچک تو می شوم

    ساکن در اقیانوس آرام دلت

    که با یک بوسه

    عاشقت می شوم …

    فهیمه صفاریه :flr

  • گلبهار :

    در شهر ، دلبری که بخندد به ناز نیست
    عشقی که آتشم بزند بر نیاز نیست
    برق صفا نمانده به چشمان دلبران
    دیدار هست و دیده ی عاشق نواز نیست

    ساقی مریز باده که می دانم این شراب
    مرد افکن و تب آور و مینا گداز نیست
    رازیست بر لبم که نخواهم سرودنش
    مردیم از این که محرم دانای راز نیست

    مردم اگر چه قصه ی ما ساز کرده اند
    ما را زبان مردم افسانه ساز نیست
    آن گل به طعنه گفت که در بزم درد ما
    روی نگار و جام می و اشک ساز نیست

    ای تازه گل مناز به گلزار حسن خویش
    ناز این همه به چهره ی گلهای ناز نیست
    سوزم چو لاله در دل صحرای زندگی
    نازم به بخت ژاله که عمرش دراز نیست

  • گلبهار :

    مرا دریاب

    تو ای تنهاترین شاهد

    تو ای تنها در این دنیا و هر دنیا

    بجز تو آشنایی من نمی‌یابم

    بجز تو تکیه‌گاه و همزبانی من نمی‌خواهم

    مرا دریاب

    تو میدانی که من آرام و دلپاکم

    و میدانی که قلبم جز به عشق تو

    و نام تو

    و یاد تو

    نخواهد زد

    و می‌دانی که من ناخوانده مهمانی در این ظلمت‌سرا هستم

    مرا دریاب

    که من تنهاترین تنهای بی‌سامان این شهرم

    مرا بنگر.. مرا دریاب

    قسم به راز چشمانم

    به‌ اقیانوس بی‌پایان رویایم

    به رنگ زرد به رنگ بی‌وفایی‌ها

    به عشق پاک

    به ایمانم

    به چین صورت مادر

    به دست خسته‌ی بابا

    به آه سرد تنهایی

    به قلب مرده‌ی زاغان

    به درد کهنه‌ی زندان

    به اشک حسرت روحم

    به راز سر به مُهر سینه‌ی اسبم

    اگر دستم بگیری و

    از این زندان رها سازی

    برایت عاشقانه شعر خواهم گفت

    همین یک قلب پاکم را

    و روح بی‌قرارم را که زندانی‌ست

    به تو ای مهربان تقدیم خواهم کرد

    مرا از غربت زندان رها گردان

    نگاه بی‌پناهم بر در زندان تنهایی روح خسته‌ام خشکید

    مرا دریاب

    مرا دریاب که غمگینم

  • گلبهار :

    بیا با هم بخوانیم

    شکوه لحظه‌ها را

    بیا با هم ببینیم

    سکوت یاسها را

    بیا باهم بخندیم

    وفای بی‌وفا را

    بیا با هم بگرییم

    شکست لاله‌ها را

    بیا با هم بلرزیم

    شروع بادها را

    بیا با هم بسازیم

    تمام سازها را

    بیا با هم بغریم

    تمام دردها را

    بیا با هم همیشه

    به هم عاشق بمانیم

    بیا به حرمت عشق

    من و تو ، ما بمانیم

    چرا که بی‌تو من هم

    نگاهی سرد دارم

    دلی پر درد دارم

    بیا باهم بمانیم

  • گلبهار :

    :flr زند گی با تو
    زندگی با تو کردن خوش است
    به امید وصل تو بودن خوش است
    اشک خونین ز چشم در پیش تو چکیدن خوش است
    می از ساغر لب میگو ن تو نو شیدن خوش است
    ناله نی و آهی جگر کشیدن پیش تو خوش است
    همچو مجنون زنجیر عشق تو درپا انداختن خوش است
    چو پروانه بگرد شمع رخسار تو سوختن خوش است
    دربند عشق توهمچو عشا ق جها ن شهره ءآفاق شدن خوش است
    سر به بالین تو ماندن و جا ن از برای تو دادن خوش است :flr

  • گلبهار :

    منم خسته تقدیرم :flr

  • گلبهار :

    اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد

    آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد

    صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد؟

    هرچه با مقصود خود نزدیکتر می شد، نشد هرچه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد

    هر چه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه هر چه می پنداشت درمان است، عین درد شد

    درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟

    سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد

    بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان ناگهان این اتفاق افتاد: زوجی فرد شد

    بعد هم تبعید و زندان ابد شد در کویر عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد

    کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد.

  • Mehraban :

    گلبهار عزیز
    انصافا شعرهایی که اینجا میگذاری خیلی زیباست
    راست بگو چقدر وقت میگذاری و این شعرهای قشنگ و اینجا می نویسی!!!!
    من که از شعرهای تو و سارا جان لذت می برم!

    پایدار باشی

    • گلبهار :

      😀 😀 نوش جونتون راستشششششششششششششششش من بیشتر موقع خواب میرم وبگردی تا یه چیز به درد بخور بجویم الانم که دارم اینو مینویسم ساعت یک وپانزده دقیقه بامداده من شبا دیر خوابم میبره تا خود صبح گاهی بیدارم بیشتر وقتتم واسه کافه میذارم چون واقعا دوسش دارم :flr

  • گلبهار :

    آیینه ها رفتند ومن اینجا شکستم
    در آن حباب آبی رویا شکستم
    تابوت های صبر ما بر شانه ی غم
    در پیله های سادگی تنها شکستم
    پاییزی از صد برگ احساسم فرو ریخت
    وقتی تمام بغض را یک جا شکستم
    در این حصار شرجی بی همزبانی
    در تارو پود ابری یلدا شکستم
    من تا کنون طرح تمام خنده ها را
    در ردپای زخمی شب ها شکستم

  • گلبهار :

    باز شب شد و من تنهایم آهسته تو را شیدایم
    باز شب شد و این تاریکی مشت کوبید به رویاهایم
    باز شب شد و من تا به سحر خیره در ماه تو را می یابم
    باز شب شد و من چون کولی در تب آمدنت بی تابم

    گفته بودی که شبی می آیی امشبم منتظرت می مانم
    پشت این پنجره و این ظلمت باز شعرهای تو را می خوانم
    نکند باز نیایی و دگر هرشب این قصه به تکرار کنم
    نکند این دل بیمارم را پشت این پنجره تیمار کنم
    باز شب شد و من بار دگر می روم پنجره را بگشایم
    باز شب شد و این تاریکی مشت کوبید به رویاهایم

  • گلبهار :

    سلام ای کهنه عشق من ، که یاد تو چه پابرجاست
    سلام بر روی ماه تو ، عزیز دل سلام از ماست

    تو یک رویای کوتاهی ، دعای هرسحرگاهی
    شدم خام عشقت چون ، مرا اینگونه می خواهی
    من آن خاموش خاموشم ، که با شادی نمی جوشم
    ندارم هیچ گناهی جز ، که از تو چشم نمی پوشم
    تو غم در شکل آوازی ، شکوهه اوج پروازی
    نداری هیچ گناهی جز، که بر من دل نمی بازی
    مرا دیوانه می خواهی ، زخود بیگانه می خواهی
    مرا دلباخته چون مجنون ، زمن افسانه می خواهی
    شدم بیگانه با هستی ، زخود بی خودتر از مستی
    نگاهم کن ، نگاهم کن ، شدم هر آنچه می خواستی

    بکُش دل را ، شهامت کن ، مرا از غصه راحت کن
    شدم انگشت نمای خلق ، مرا تو درس عبرت کن
    بکن حرف مرا باور ، نیابی از من عاشق تر
    نمی ترسم من از اقرار ، گذشت آب از سرم دیگر

  • گلبهار :

    بی توخوش نیست دلم بی تو ای محرم راز
    چه کنم با گل سرخ ؟
    چه کنم با گل ناز ؟

    تک و تنها چه بگویم به بهار ؟
    گر سراغ از تو گرفت چه بگویم به نسیم ؟
    گر بهاران پرسد :
    « لاله زار تو کجاست » ؟

    من پر از عطر خوش هم نفسی
    تو چرا تنهائی ؟
    غمگسار تو کجاست ؟
    من و این سینه تنگ من و پائیز غم آلوده درد
    همدمم سایه تنهائی خویش بی بهار رخ یار
    تک و تنها چه بگویم چه بگویم به بهار ؟

    بی تو ای راحت جان با دل شیدا چه کنم
    با جهانی غم و حسرت من تنها چه کنم
    عشق و بی تابی من مایه بدنامی توست
    با تو پاکیزه تر از گل من رسوا چه کنم
    در پی گمشده ای گرد جهان می گردم

    ای خدا گر نشد این گم شده پیدا چه کنم
    مردمان قطره آبی به کف آرند و خوشند
    من که مردم زعطش برلب دریا چه کنم
    گرچه امروز مرا نیست زپی فردائی
    گرنبندم دل از امروز به فردا چه کنم
    روی برتافت زمن آنکه جهان هست
    بعد از این گر نکنم پشت به دنیا چه کنم

  • گلبهار :

    پر کن پیاله را ،

    کاین آب آتشین، دیریست ره به حال خرابم نمی‌برد.

    این جامها که در پی هم می‌شود تهی…

    دریای آتشست که ریزم به کام خویش،

    گرداب می‌رباید و آبم نمی‌برد.

    من با سمند سرکش و جادویی شراب

    تا بیکران عالم پندار رفته‌ام :

    تا دشت پرستاره اندیشه‌های گرم…

    تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی…

    تا کوچه‌باغ خاطره‌های گریز پا…

    تا شهر یادها…

    دیگر شراب هم، جز تا کنار بستر خوابم نمی‌برد!

    هان ای عقاب عشق….

    از اوج قله‌های مه الود دور دست،

    پرواز کن به دشت غم‌انگیز عمر من،

    آنجا ببر مرا که شرابم نمی‌برد.

    آن بی‌ستاره‌ام که عقابم نمی‌برد!

    در راه زندگی…

    با این همه تلاش و تمنا و تشنگی،

    با اینکه ناله می‌کشم از دل که : آب ! آب !

    دیگر فریب هم به سرابم نمی‌برد.

    پر کن پیاله را… پرکن پیاله را ……


  • :bye: 
    :good: 
    :negative: 
    :scratch: 
    :wacko: 
    :yahoo: 
    B-) 
    :heart: 
    :flr 
    :-) 
    :whistle: 
    :yes: 
    :cry: 
    :mail: 
    :-( 
    :unsure: 
    ;-) 
     

    معادله امنیتی را تکمیل کنید ( به عدد ) :

     

    موضوعات

    بایگانی شمسی

    

    تقویم شمسی

    بهمن ۱۳۹۶
    ش ی د س چ پ ج
        اردیبهشت »
     1234567891011121314151617181920212223242526272829  
    طراحی و اجرا
    تمامی حقوق محفوظ می باشد