اینجا سرزمین غریبی است - کافه تنهایی

اینجا سرزمین غریبی است

سرزمین غریب

خوب خوبم

هیچ دردی ندارم

اینجا سرزمین غریبی است

نمی توان آن را شناخت

باید آن را زندگی کرد

دلم می خواهد همیشه اینجا بمانم

عطر بهار نارنج در باغ بیداد می کند

نمی بینمش اما صدایش مرا با خود می برد

عاشقم می کند

دلم تنگ است

دلم برای دیدنش تنگ است

کی رخ می نماید ؟

نمی دانم ….

دسته بندی : مطالب عاشقانه
بازدید : 2126
برچسب ها : , , , ,
اشتراک مطلب :
اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در توييتر اشتراک گذاري در گوگل پلاس اشتراک گذاري در فیس نما ايميل کردن اين مطلب

  • گلبهار :

    من از تبار تیشه‌ام، با من غمی هست

    در ریشه‌ام احساس درد مبهمی هست

    جز زخم، این دنیا نخوردم تلخ و شیرین

    آیا در آن دنیا امید مرهمی هست؟

  • گلبهار :

    حکایت تو که دنیا را نیازرده ست / دلی گرفته در آیینه های افسرده ست

    حکایت منه در مشت روزگار دچار / پرنده ای ست که پیش از رها شدن مرده ست

  • .erfan :

    آب از آب تکان نخورد نه دیدی و
    نه دیده شدی…
    رفت و گذشت بی نگاهی که بوی مهربانی دهد
    غافل از اینکه همین نزدیکی ها
    از آب آبی تر است دلی که میمیرید
    برای لحنه کودکانه آن
    لحنی شبیه مریمی های پرپر
    امشبم هم مثل همیشه است
    آره
    باز هم سر میزند تنهایی
    آره
    از دوباره میآید دلتنگی
    آره
    با ندیدنش چه میکنی
    هراسی ندارم
    باهاش رفیقم این روزا…

  • .erfan :

    راستی این متن ماله کدوم آهنگه؟!… ❓ 😐

  • sara :

      و من   هنوز تو را مثل “ تمام شد” ِ مشق شبم دوست دارم ..

  • sara :

    هر پنجره ای زیباست اگر “تو”
    میان قاب آن طلوع کنی …

  • sara :

    من این شکلکارو تازه دیدم دستتون درد نکنه :flr

  • گلبهار :

    ز خویش کوچ کرده ام به شوق آشیانه ات

    به شوق بوسه های گاه گاه بی بهانه ات

    من از دو میوه ی لبت فریب خورده ام ببین

    هبوط می کند سرم به روی خاک شانه ات

    چنان کتیبه ها خدا تو را نوشت و مشکل است

    گره گشایی از رموز زلف محرمانه ات

    کمر به فتح موی تا کمر رسیده بسته ام

    چگونه است با سپاه دست من میانه ات؟

    “به تارهای موی او بداهه زخمه می زنم”

    “بخواب” ساز من به بخت پوچ بی ترانه ات

    سینا سازگاری اردکانی

  • sara :

    ﯾﮑـــ ﻓﻨﺠﺎט ﭼﺎﮮ ﺩﺍﻏْــ .. و ﺑﺎﺭﺍטּ …ﻭ ﻫَــﻮﺍﯾﮯ ﮐــﮧ ﻫَــﻮﺍﯾﮯﺍﻣْــ ﮐﺮﺩﻩ …
    ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺁﺳْﻤﺎטּ ﻫﻤْــ ﺑَﺪﺷـ ﻧﻤﮯ ﺁﯾﺪﭘﺎ ﺑــﮧ ﭘﺎﮮ ﺩﻟَــﻤْــ ﺑﺒﺎﺭﺩ
    ﭘﺎﻭﺭﭼﯿﻦ ﭘﺎﻭﺭﭼﯿﻦ …ﺑــﮧ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺘــ ﺳَﺮ ﻣﯿﺰﻧﻤْــ
    ﺩُﺯﺩﮐﮯ ﻋﮑﺴﻬﺎﯾﺘــ ﺭﺍ ﻣﯿﺒﯿﻨﻤْــ
    ﻣﯿﺪﺍﻧﻤْــ ﮐــﮧ ﻗُـ ـ ـﻮﻟْــ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻣْــ …ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺒﻀــِ ﺍﯾــטּ ﺭﺍﺑﻄــﮧ ﻣُـــﺮﺩﻩ ﺭﺍ ﻧﮕﯿﺮﻣْــ !
    ﻭﻟﮯ …ﺩﻟْــ ﺍَﺳﺘــ ﺩﯾﮕﺮﺯﺑﺂטּ ﻧﻤﮯ ﻓَـــﻬﻤﺪ !
    ﺍَﺻﻼ ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺁﺳﻤﺎטּ ﺍَﺳﺘـــﮐــﮧ ﻣَﺮﺍ ﺑﮯ ﻗَــﺮﺍﺭ ﺗُـﻮ ﻣﮯ ﮐُـﻨﺪ
    ﺧُﻮﺩﺷْــ ﻣﮯ ﺑﺎﺭﺩ ﻭ ﺳَـﺒُـﮑــ ﻣﮯ ﺷَــﻮﺩ ﻣـטּ ﺑﺎﺯ ﻣﺜﻠــِ ﻫَﻤﯿﺸـﮧ ﭘُـﺮ ﺍَﺯ ﻏََـﻤــِ ﺩﻭﺭﯾﺘْــ ﺳﻨﮕﯿـטּﺗﺮ ..

  • گلبهار :

    نه کورسوی چراغی نه ردّ پای کسی

    دلم گرفته خدایا! کجاست هم نفسی؟

    تو رفته ای و برایم نمانده میل وجود…

    چنان که از سر اکراه می کشم نفسی

    چگونه زار نگریم؟ که آدمی زادم…

    دوباره سوخت بهشتم در آتش هوسی

    دلم گرفته خدایا چگونه می شد اگر

    نه بند قافیه بود و نه تنگی قفسی

    دل شکسته ی ما هم جکایتی دارد :

    هزار تکّه و هر تکّه اش به دست کسی

    سیّد محسن خاتمی

  • گلبهار :

    آسمانت پر از احساس کبوتر باشد

    جای آغاز پرستو شدن و پر باشد

    آنقدر اوج بگیرد، هوس پر زدنت

    که تنت با تن مهتاب برابر باشد

    بروی خیس شوی تا خود باران برسی

    هستی ات در نفس ابر، شناورباشد

    بعد با ابر بریزی به لب جنگل و باغ

    تا لبت بر دهن سرو و صنوبر باشد

    بعد از این نام تو و طبع زلالت ای دوست!

    غزل روی لب مردم بندر باشد

    بندری های خلیج و ارسی های خزر

    شک ندارند که روی تو پری تر باشد

    دیدی آخر که خدایت چه بزرگ است بزرگ

    شاید این بیت همان قصه ی آخر باشد !

  • گلبهار :

    مزه ی عشق به این خوف و رجاهاست رفیق

    عشق سرگرمی اش آزار و تسلاست رفیق

    قیمت یک شب از آن چشم ، غزل نوشیدن

    سال ها بیت به بیت آه و تمناست رفیق

    نشدم راهی ات ای عشق که سیراب شوم

    تشنگی ناب ترین لذت دنیاست رفیق

    بارها تا لب این چشمه دویده است دلم

    این سرابی است که از دور گواراست رفیق

    اسم آن روز که نامیده ای اش روز وصال

    در لغتنامه ی من “روز مبادا”ست رفیق

    “نیست در شهر عزیزی که دل از ما ببرد”

    بنشین شعر بخوان! دور جوان هاست رفیق

    انسیه سادات هاشمی

  • گلبهار :

    فردا اگر بدون تو باید به سر شود

    فرقی نمی کند شب من کی سحر شود

    شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست

    بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود

    رنج فراق هست و امید وصال نیست

    این “هست و نیست” کاش که زیر و زبر شود

    رازی نهفته در پس حرفی نگفته است

    مگذار درددل کنم و دردسر شود

    ای زخم دلخراش لب از خون دل ببند

    دیگر قرار نیست کسی باخبر شود

    موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است

    بگذار گفتگو به زبان هنر شود

    فاضل نظری

  • گلبهار :

    من ماندم و دنیای بعد از تو…پشیمانی!

    اندوه روزافزون مردی رو به ویرانی

    شیرین ترین رویای من! دنیا به کامم نیست

    تلخ است اوقاتم از این تردید طولانی

    غم قصه ای بی انتها بود و تو از آغاز

    دلخوش به رویایی شدی در فصل پایانی

    خود را به نادانی زدن هرچند آسان نیست

    گاهی علاجی ساده بر زخمی است پنهانی

    از بی وفایی های تو چیزی نمی دانم

    از بی قراری های من چیزی نمی دانی

    شرحی ندارد مرد تنهایی که آشفته است

    شرحی ندارد جز پریشانی…پریشانی!

  • گلبهار :

    :flr ممنون زیبا بود

  • sara :

    پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست
    حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست
    شعر زلال جوشش احساس های من
    از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست
    یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است
    این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست
    خم شد- شکست پشت دل نازکم  ولی
    بار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ست
    من در فضای خلوت تو خیمه می زنم
    طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست
    تا اوج ، راهی ام  به تماشای من بیا
    با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست

  • لیلی :

    ماه من !
    دل به غم دادن و از یاس سخن گفتن ها
    کار آنهایی نیست که خدا را دارند …
    ماه من !
    غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید ؛یا دل شیشه ایت از لب پنجره عشق زمین خورد وشکست ، با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن و بگو با دل خود: که خدا هست که خدا هست
    او همانیست که در تار ترین لحظه شب راه نورانی امید نشانم میداد…
    او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد همه ی زندگی ات غرق شادی باشد
    خوب من!
    غصه اگر هست بگو تا باشد
    معنی خوشبخت بودن اندوه است
    اینهمه غصه و غم، شادی و شور…چه بخواهی چه نه
    میوه باغ اند
    همه را با هم و با عشق بچین..

  • لیلی :

    دوستان این مطلب من تکراری نبود؟؟؟احساس میکنم دو بار نوشتمش واسه کافه!!
    اگه بود عیبی نداره
    مهم پیام اخلاقیشه O)

  • sara :

     به زمین می زنی و می شکنی ، عاقبت شیشه ی امیدی را ،
    سخت مغروری و می سازی سرد ،
    در دلی آتش جاویدی را ،
    دیدمت وای چه دیداری وای ،
    این چه دیدار دل آزاری بود ،
    بی گمان برده ای از یاد آن عهد ،
    که مرا با تو سر و کاری بود ،
    بخت گر از تو جدایم کرده ،
    می گشایم گره از بخت چه باک ، ترسم این عشق سرانجام مرا ،
    بکشد تا به سرا پرده ی خاک . (فروغ فرخزاد)
    البته یه بیتشو خودم حذف کردم 🙂

  • sara :

    صدایت میکنم هر شب ، تو هم امشب صدایم کن
    تو مغروری ! غرورت را فقط یک شب فدایم کن

  • گلبهار :

    بعضی زخمـــــــــ ها رو باید درمان کنی….

    تا بتوانی به راهتــــــــ ادامه دهی!!

    بعضی زخمـــــــــ ها باید باقی بمونه…

    تا هیچوقت راهتو گمــــــــ نکنی..!

  • گلبهار :

    صدای قلبهای مان میشناسندیکدیگر را

    درتاریکترین شبهایی که

    خفاش هم گم می شود…

  • گلبهار :

    توی این خانه ی بی حوصله تنها ماندم

    مدتی هست که از شعر و غزل وا ماندم

    روزها پشت سر هم…فصل ها… ثانیه ها

    همه رفتند و من توی خودم جا ماندم

    شعله در شعله زد و بال و پر شعرم سوخت

    آسمان سوخت و من در شب صحرا ماندم

    مثل یک عابر بی حوصله در کوچه ی گیج

    توی چرخیدن بی حاصل دنیا… ماندم

    ماهی تنگ بلورم هوس ماندن نیست

    سالها رد شد و در حسرت دریا ماندم

    گفته بودم که اگر … باز اگر… خواهم رفت

    گفته بودم که بدون تو نه… اما ماندم

    زندگی فرصت خوبی است اگر عشق… اگر…

    زندگی طی شد و من پشت اگرها… ماندم

  • گلبهار :

    سال ها رفته وباز
    تپش گرم ترین خاطره ها
    می فشارد دل خاموشم را
    به تو می اندیشم
    و به آن ثانیه هایی که گذشت
    وبه بی تابی قلبی که شکست
    توبیا باران باش
    وبر این تازه گل خسته ببار
    توبیا آتش باش
    توبیا جاری باش
    توبیا باور کن
    عشق هم حس غریب تپش آینه هاست
    توبیا آینه باش

  • گلبهار :

    همیشـــه هــوا تَـک نفـــــره نیسـت،

    روزی تــو بَـرمـی‌گــَـردی

    ابـــــــرهــا بـه خـــانـه‌ی‌شـــان مـی‌رَوَنــــد!

  • گلبهار :

    هیـچ جـز یـاد تـو ، رویای دلاویـزم نـیست

    هیـچ جـز نـام تـو ، حـرف طـرب انگـیزم نـیست!

    عـشق می ورزم و می سـوزم و فـریـادم نـه!

    دوست می دارم و می خـواهـم و پـرهـیزم نـیست

    نـور می بـیـنم و می رویـم و می بـالم شـاد

    شاخه می گـستـرم و بـیـم ز پـائـیـزم نـیست

    تـا به گـیتی دل ِ از مهـر تـو لبـریـزم هـست

    کـار با هـستی ِ از دغـدغـه لـبریـزم نـیست

    بخـت آن را کـه شـبی پـاک تـر از بـاد ِ سـحر،

    بـا تـو ، ای غـنچه نشکـفـته بـیامیـزم نـیست

    تـو بـه دادم بـرس ای عـشق ، که با ایـن هـمه شـوق

    چـاره جـز آنکـه به آغـوش تـو بگـریـزم نـیست

    فریدون مشیری

  • گلبهار :

    من کویری خشکم اما ساحلی بارانیم

    ظاهری آرام دارد باطن طوفانیم

    مثل شمشیر از هراسم دست و پا گم می کنند

    خود ولی در دستهای دیگران زندانیم

    بس که دنبال تو گشتم شهره ی عالم شدم

    سربلندم کرده خوشبختانه سرگردانیم

    می زند لبخند بر چشمان اشک آلود شمع

    هر که باشد باخبر از گریه ی پنهانیم

    هیچ دانایی فریب چشمهایت را نخورد

    عاقبت کاری به دستم می دهد نادانیم

    سجاد سامانی

  • گلبهار :

    زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست

    عمر جاویدان عذاب جاودانی بیش نیست

    لاله بزم آرای گلچین گشت و گل دمساز خار

    زین گلستان بهره ی بلبل فغانی بیش نیست

    می کند هر قطره ی اشکی ز داغی داستان

    گر چه شمعم شکوه ی دل را زبانی بیش نیست

    آنچنان دور از لبش بگداختم کز تاب درد

    چون نی اندام نحیفم ، استخوانی بیش نیست

    من اسیرم در کف مهر و وفای خویشتن

    ورنه او سنگین دل نامهربانی بیش نیست

    تکیه بر تاب و توان کم کن در این میدان عشق

    آن ز پا افتاده ای ، وین ناتوانی بیش نیست

    قوت بازو سلاح مرد باشد کآسمان

    آفت خلق است و در دستش کمانی بیش نیست

    هر خس و خاری درین صحرا بهاری داشت لیک

    سر به سر دوران عمر ما خزانی بیش نیست

    ای گل از خون رهی پروا چه داری؟ کان ضعیف

    پر شکسته طایر بی آشیانی بیش نیست

    رهی معیری

  • گلبهار :

    تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست

    گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

    غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را

    بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست

    حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک

    تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

    آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

    تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست

    همواره چون من نه! فقط یک لحظه خوب من بیندیش

    لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

    من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

    شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

    شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را

    دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست

    شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه

    اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

    محمد علی بهمنی

  • گلبهار :

    امروز هم

    روبراهم

    رو

    به

    راهی

    که مرا از تو دور می کند . . .

  • گلبهار :

    زمستان است

    نیمکتی تنها در پارک نشسته است

    من تنها بر نیمکت و تو تنها در من

    می بینی ؟

    چه در همیم و تنها ؟

  • گلبهار :

    خداوندا مرا دریاب که دیگر رو به پایانم
    تمام تن شدم زخمی ز تیغ همقطارانم
    خداوندا نجاتم ده از این تکرارِ تکراری
    از این بیداد دشمن را بجای دوست پـنداری
    هیچ با من نیست در این ویرانه ی دنیا
    در این نامردی ایام ، در این غمخانه ی دنیا
    هیچ با من نیست در این آغازِ بی پایان
    ز راه مرگ هم برگشتم ، که مردن هم نبود آسان
    همانهایی که می گفتند همیشه یار من هستند
    به هنگام نیاز افسوس به رویم دیده بر بستند

  • Mehraban :

    ﻧﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺑﻪ ﮐﺲ ﺩﻝ
    ﻧﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﮐﺲ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﻝ
    ﭼﻮ ﺗﺨﺘﻪ ﭘﺎﺭﻩ ﺑﺮ ﻣﻮﺝ
    ﺭﻫﺎ ﺭﻫﺎ ﺭﻫﺎ ﻣﻦ
    ﺯ ﻣﻦ ﻫﺮ آن ﮐﻪ ﺍﻭ ﺩﻭﺭ
    ﭼﻮ ﺩﻝ ﺑﻪ ﺳﻴﻨﻪ ﻧﺰﺩﻳﮏ
    ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫﺮ آﻧﮑﻪ ﻧﺰﺩﻳﮏ
    ﺍﺯ ﺍﻭ ﺟﺪﺍ ﺟﺪﺍ ﻣﻦ
    ﻧﻪ ﭼﺸﻢ ﺩﻝ ﺑﻪ ﺳﻮﻳﻲ
    ﻧﻪ ﺑﺎﺩﻩ ﺩﺭ ﺳﺒﻮﻳﻲ
    ﮐﻪ ﺗﺮ ﮐﻨﻢ ﮔﻠﻮﻳﻲ
    ﺑﻪ ﻳﺎﺩ آﺷﻨﺎ ﻣﻦ
    ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎ ﻧﻬﻔﺘﻪ
    ﺩﺭ آﺳﻤﺎﻥ ﺍﺑﺮﻱ
    ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻱ ﺩﻭﺳﺖ
    ﻫﻮﺍﻱ ﮔﺮﻳﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ
    ﻫﻮﺍﻱ ﮔﺮﻳﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ

    “ﺳﯿﻤﯿﻦ ﺑﻬﺒﻬﺎﻧﯽ ”

    سلام و درود بر شما.
    شعرهای انتخابی و کامنتها بسیار زیبا هستند. مخصوصا کامنتهای گلبهار و عرفان گرامی.

    سپاس و مهر فراوان

    Mehraban

    • گلبهار :

      سلام وممنون..خیلی خوش اومدین به کافه

      • Mehraban :

        سلام. تشکر از شما! حرف‌های شیرینت خیلی دلنشین است و از خواندنشان واقعا لذت می برم.
        از بخش “یادم نیست” تا “زندگی را دوست بداریم” را با اجازه شما و دوستان خواندم با بعضیهاش لبخند زدم و با بعضیها دیگر اشک ریختم … با بعضیها شاد شدم و با بعضیها غمگین …
        این دنیای مجازی هم برای خودش عالمی داره….
        انتخاب شعرهای سارا جان هم خیلی زیباست
        با وجود مشغله زیادم هر روز اینجا سر میزنم و از خواندن مطالب لذت می برم و با اجازه همگی بعضیها رو کپی می کنم ….
        من هم خیلی شعر دارم اما شجاعت شما را ندارم اینجا بذارم میترسم شاعرش راضی نباشه بعد به قول شما پیگرد قانونی کنه!!!!!
        ولی سعی می کنم دل نوشته های خودم و حتما اینجا بذارم کسی هم پیگرد قانونی نخواهد کرد!
        از آشنایی با شما خوشحالم. همیشه شاد باشید!

        با سپاس و مهر

        Mehraban

        • کافه تنهایی :

          درود
          باعث افتخار که مافه همچین مشتریایی داره.

          پاینده باشی

        • گلبهار :

          امیدوارم هرچه زودتر دلنوشته هاتو بذاری مشتاقم بخونمشون..ضمنا هرچی عشقته کپی کن بذار اینجا بیخال اگه وجدان درد هم گرفتی فوقش مث من تو هر وبی که میری تو قسمت نظرات یه خبری بده که داری کش میری بعدش در برو دیگه منتظر نمون که چی میگن..ولی خداییش من اکثر وبلاگا که رفتم ننوشتن کپی ممنوعه براشون دعای خیر میکنن ..شما دخترین دیگه؟اخه پسرا که مهربون نیستن

          • Mehraban :

            سلام گلبهار جان
            چشم حتما نوشته هایی از خودم می نویسم.
            اسمم واقعا مهربان است پس یعنی اصلا پسر نیستم! در اصل یک مادر نسل جوانم!
            این هم دل نوشته من برای مادرم
            شاید خوب نشده باشه اما برای مادر هر چه بنویسیم زیباست

            می نگارم بر لوح دلم
            تمام لحظه لحظه های عشق تو را
            حک می کنم بر قلبم نام مهربانت را
            مرور می کنم تک تک خاطرات زیبایت را
            بوسه میزنم عکس سنگ مزارت را مادرم …
            عطر خوش حضورت بوی باغ بهشت را
            برایم به ارمغان می آورد
            همان بهشتی که می گویند
            زیر پای توست مادر …
            *مهربان*

            همیشه شاد باشی

            Mehraban

  • گلبهار :

    واااااااااااای کافه چی بازم کلیدو خوردی.. :flr
    سلام مهربون گفتی مادری پ روز مادر رو بهت تبریک میگم مادربودن کار بسی دشواریه من درک میکنم
    ضمنا مهربون من از دلنوشته ت واقعا لذت بردم دوس دارم بازم دلنوشته هاتو بخونم خیلی قشنگ و روون احساستو بیان میکنی راستی مادرتون فوت کردن؟…
    خوش بحالتون که شماها بلدین واحساستون رو کاغذ پیاده میکنین مال ما ک تو دلمون جمع شده عقده ای شدیم والاااااااا..اسم بچه ت هم بگو اصلا خودت چن سالته من خیلی فوضولم اهل کجایی؟اصلا هرچی عشقته جواب بده نخواستی هم نگو همینجوری عزیزی…یاعلی

    • Mehraban :

      سلام ممنون گلبهار عزیز
      همسر بودن، مادر بودن، شاغل بودن و حتی دانشجو بودن کارهای بسیار شیرینی است که من از تمامش لذت می برم خستگی داره اما وقتی عشق پشت تمام اینها باشد خستگیش هم شیرین میشه
      خوشحالم که از این دل نوشته خوشت اومده حتما بازم براتون می نویسم ….
      تو هم میتونی راحت بنویسی فقط کافیه قلم برداری و به ندای قلبت گوش کنی و هرچه که در قلبت احساس می کنی روان و ساده بنویسی آنقدر بنویسی تا با واژه ها عجین بشی ….
      سوالاتی که پرسیدی فضولی نیست بلکه حس کنجکاویه که همه ما داریم و از اینکه راحت و ساده حرفهایت را بیان می کنی بسیار خوشحالم فقط اجازه بده در یک زمان دیگر و محیط دیگر به سوالات شما جواب بدهم! و اینکه من یک مادر ۳۸ ساله ام …

      خوش باشید!


  • :bye: 
    :good: 
    :negative: 
    :scratch: 
    :wacko: 
    :yahoo: 
    B-) 
    :heart: 
    :flr 
    :-) 
    :whistle: 
    :yes: 
    :cry: 
    :mail: 
    :-( 
    :unsure: 
    ;-) 
     

    معادله امنیتی را تکمیل کنید ( به عدد ) :

     

    موضوعات

    بایگانی شمسی

    

    تقویم شمسی

    بهمن ۱۳۹۶
    ش ی د س چ پ ج
        اردیبهشت »
     1234567891011121314151617181920212223242526272829  
    طراحی و اجرا
    تمامی حقوق محفوظ می باشد